دانلود پایان نامه ارشد درمورد طلاق، زبان و فرهنگ، فرهنگ عامه

شکل بندی نظریه بازنمایی برساخت گرا، دو نقد مهم بر ایده فوکویی گفتمان وارد می کند. هال معتقد است اولاً فوکو به میزان بسیار زیادی در گفتمان فرو
می رود و ثانیاً فوکو با اغراق در نقش گفتمان گاهی در نسبیت مطلق می غلطد. (Hall، 1997، 225)
به طور کلی در هر 4 برهه، مطالعات فرهنگی بازنمایی را به عنوان یکی از مهم ترین مسائل پیش روی خود مورد مطالعه قرار می دهد اما نکته ای روژک به درستی بدان اشاره می کند این است که نگاه مطالعات فرهنگی به مفهوم بازنمایی، نگاهی چند وجهی است و آن را به زبان هال می بایست در “ترکیب بندی” با سایر مفاهیم مانند سیاست، قدرت، امر عامه پسند، ایدئولوژی و بازتولید قرار داد. بر این اساس است که نمی توان مرز بندی های دقیق و قاطعی میان 4 برهه مطالعات فرهنگی قائل شد. یکی از این مفاهیم مهم که می بایست در بررسی مفهوم بازنمایی مورد توجه قرار گیرد، مفهوم “دیگری” است. هال در مقاله “نمایش دیگری” به مفهوم بنیادین “دیگری” به عنوان یکی دیگر از مفاهیم بنیادین در بازنمایی اشاره می کند. هال بحث خود را با این سوال آغاز می کند که ما چگونه مردم و مکان هایی که به وضوح “متفاوت” از ما هستند را نمایش می دهیم و چرا تفاوت، مفهومی مناقشه انگیز در بازنمایی است؟ او در جواب به این سوالات به پراکتیس های بازنمایی در فرهنگ عامه به عنوان عرصه بروز تفاوت ها معطوفمی شود و رد پای استراتژی های بازنمایی از قبیل طبیعی سازی و کلیشه سازی را در گزارش های روزنامه ها درباره مهاجران و سیاه پوستان، منازعات نژادی، جنایت های شهری و فیلم ها و مجلات مورد بررسی قرار می دهد. بازنمایی موضوعی پیچیده است به ویژه زمانی که با “تفاوت”ها سر و کار داشته باشیم با احساسات، نگرش ها، عواطف، ترس و اضطراب در بیننده همراه است که در سطوح عمیق تری از آنچه ما به عنوان “عرف عام” می نامیم می تواند عمل کند (همان).
عرف عام مفهوم دیگری است که در بررسی نظری و مفهومی بازنمایی می بایست مورد توجه قرار گیرد. هال این مفهوم را از گرامشی اخذ می کند و آن را به یکی از محوری ترین مباحث مطالعات فرهنگی بدل می کند.
در جامعه شناسی گرامشی، عرف عام به دانش مورد توافق بین یک گروه یا طبقه خاصی از افراد اطلاق می شود که سبب ایجاد دیدگاهی مشترک در بین آن افراد می شود و “از آنجایی که این دانش شکل کج و معوجی ]از واقعیت[ هستند و به وسیله نهادهای مبتنی بر زور ]و قدرت[ شکل می گیرند مترادف و هم ارز با عقل جمعی نیستند” (Rojek، 2003، 113).
از منظر گرامشی، عرف عام به امر روزمره گره می خورد و امری تکه پاره و غیر منسجم است که مدام در حال تغییر و تحول است. اما نکته مهم این است که شکل گیری “عرف عام” به واسطه برخی نهادها شکل می گیرد که مبتنی بر دو گانه دانش/ قدرت خود و جهت دهی، تغییر شکل و تحمیل خواسته های خود در قالب عرف عام می پردازند. هال بدین ترتیب بازنمایی را به عرف عام گره می زند و بنا به ویژگی سیال بودن معنا در کشمکش تفاوت های موجود در بین سوژه های اجتماعی به نتیجه درخور توجهی می رسد. “تلاش برای تثبیت معنا در نتیجه عمل بازنمایی محقق می شود که سعی می شود پای معانی بالقوه متفاوتی به یک متن کشیده شود و به یکی از معانی ارجحیت داده شود” (Hall، 1997، 228).
هال این معنای حاصل از بازنمایی را “معنای مرجح” می نامد. او معتقد است یکی از روشهای رایج در ارجحیت بخشیدن به یک معنا استفاده از بازنمایی دوگانه هایی مانند خوب/ بد، متمدن/ بدوی، زشت/ جذاب و … است. هال در خوانش صفحه اول مجله “ساندی تایمز” از مسابقه فینال دو صد متر مردان دونده سیاه پوست را در نتیجه این نظام دوگانه (مردمی که به هر نحوی از انحاء به شکل معنی داری با اکثریت (ما) متفاوت اند) و تحت عنوان “آنها” در مقابل “ما” تحلیل می کند. هال با بکارگیری ایده فوکویی”رژیم های حقیقت” به ایده “رژیم بازنمایی” می رسد. هر تصویری معنای خاص خود را به همراه دارد اما در سطحی گسترده تر وقتی به بررسی چگونگی بازنمایی “تفاوت” و “غیریت” در یک فرهنگ خاص و در هر دوره زمانی بپردازیم می توانیم پراکسیس های بازنمایی مشابه و تصاویر تکراری را تشخیص دهیم که از متنی به متن دیگر و از بازنمایی به بازنمایی دیگر متفاوت است. این انباشت معنا در بین متون مختلف که از تصویری به تصویر دیگر ارجاع می دهد یا به وسیله خوانش معنای بدیلی از خوانش بافت و زمینه تصاویر دیگر حاصل می شود همان بین المتونیت است. بر این مبنا، می توان تمام تصاویر آماده نمایش و تأثیرات بصری از آنچه که “تفاوت” در یک لحظه تاریخی را بازنمایی می کند، با عنوان کلی “یک رژیم بازنمایی” مطرح کرد. هال پرسش از “تفاوت” در مطالعات فرهنگی را به شکل خلاصه در چهار دسته از نظریه های مرتبط با این مفهوم طبقه بندی می کند:
1- گروه اول منتج از زبان شناسی و دیدگاه سوسوری به زبان است که تفاوت را عنصری محوری برای معنی سازی می داند که بدون وجود آن معنا نمی تواند تحقق یابد. در نگاه پساساختارگرایی رابطه مبتنی بر تقابل و تضاد میان قطب های مفهومی امری بدیهی تلقی می شود.
2- تعبیر دوم نیز از تئوری های زبان منتج می شود ولی از مکتب دیگری که معتقد است معنا فقط در گفتگو با دیگری ساخته می شود. برای باختین معنا به هیچ کدام از طرفین گفتگو تعلق ندارد بلکه از داد و ستد بین متکلمان حاصل می شود. از منظر باختین و همکارش ولوشینف، دیدگاه گفتگویی ما را به کشمکش بر سر معنا وادار می کند. برمبنای دیدگاه گفتگویی، “دیگری” برای معنی دار شدن ارتباط الزامی و ضروری است. این سویه مثبت دیدگاه باختین است ولی نقدی که بر این دیدگاه وارد است این است که معنا هیچگاه تثبیت نخواهد یافت و هیچ شخص و یا گروهی نمی تواند عهده دار کامل معنا باشد. (Rojek، 2003، 72)
3- سومین تعبیر، نگاه انسان شناختی است. بر اساس این دیدگاه مرزهای نمادین برای هر فرهنگی لازم و ضروری اند و “تفاوت” پایه و اساس نظم نمادینی است که آن را فرهنگ می نامیم. در درون هر فرهنگی با مجموعه ای از طبقه بندی ها رو به رو هستیم که اغلب بر پایه تضادهای دوگانه عمل می کنند. لویی اشتراوس در مثال غذا اشاره می کند که برای معنادار کردن غذای متفاوت
می بایست آنها را طبقه بندی کرد مثل غذاهای خام/ پخته یا غذاهای گوشتی/ گیاهی و … . بر همین اساس تفاوت ها به شکل نمادینی هادی جامعه می شوند: هر چیز ناخالصی را طرد می کنند و به شکل متناقضی نمایی سبب تقویت “تفاوت” می شوند. (همان)
4- تعبیر چهارم مربوط به روان کاوی است. بر این اساس “دیگری” برای ساخت نفس، ساخت سوژه و هویت یابی جنسی لازم است. این دیدگاه در دیدگاه فروید بر مبنای “اسطوره اودیپی” شکل گیری نفس به واسط دیگری تحقق می یابد. لاکان این ایده را تا جایی پیش می برد که شکل گیری زبان و بسط هویت جنسی را در ارتباط با دیگری ممکن می داند. دیدگاه روانکاوانه، سوبژکتیویته را وابسته به روابط ناخودآگاه سوژه با دیگری می داند اما نقدی که بر این دیدگاه وارد است عبارت است از این نکته مهم که در دیدگاه روانکاوانه هیچ مرکز درونی ثابت برای نفس و هویت وجود ندارد و بنابراین هرگز سوژه یکپارچه و منسجمی شکل نمی گیرد. به طور کلی رشته های مختلف از راه های متفاوت به مسئله تفاوت و غیریت پرداخته اند و این امر به اهمیت روز افزون این ایده در تحلیل های مختلف اشاره می کند. از سوی دیگر “تفاوت” تیغی دو لبه است. از یکسو برای تولید معنا، شکل گیری زبان و فرهنگ، هویت یابی اجتماعی و جنسی و در کل سوژه شدگی لازم و ضروری است و از سوی دیگر می تواند امری تهدید کننده، خطرناک و دارای احساسات منفی، خصومت آمیز و تهاجمی نسبت به “دیگری” باشد. به طور کلی هال و دیگران با نظری برساخت گرایانه این بحث را مطرح می کنند که “رسانه ها واقعیت را بازتاب نمی دهند بلکه آن را به رمز در می آورند.” (همان) و این امر بی تردید در ارتباط با دیگری و از خلال تفاوت های معنایی شکل می گیرد.
3-3-2- استراتژی های بازنمایی
“کلیشه سازی (Stereotype) از واژه یونانی (Stereo) به معنای جامد و سفت و سخت مشتق شده است. کلیشه در اصل اصطلاحی مربوط به دوره صنعت چاپ است که در اشاره به یک صفحه چاپی بدست آمده از نمونه چاپی متحرک به کار می رود که برای افزایش شماره‌های نسخه چاپی مورد استفاده قرار می گرفت. این اصطلاح در ساده ترین خالت بر ویژگی هایی ثابت و تکراری دلالت می کند. کلیشه ها در واقع ایده ها و فرضیاتی هستند در حال جریان درباره گروه های خاصی از افراد. کلیشه ها به مانند دو روی یک سکه عمل می کنند؛ آنها از یکسو به طبقه بندی گروه ها می پردازند و از سوی دیگر به ارزیابی آنها اقدام می کنند.” بنابراین کلیشه ها در برگیرنده سویه ای ارزشی هستند که قضاوتی جهت دار را در بر دارند. گرچه کلیشه ها به دو شکل مثبت و منفی دیده می شوند اما اغلب آنها دارای بار منفی هستند و سعی می کنند از مجرای موضوعاتی سهل الوصول ادراکی از موقعیت یک گروه را فراهم آورند که به شکل قطعی و مشخصی، تفاوت های موجود در بین گروه ها را برجسته سازند. این امر در حالی از خلال فرایندهای کلیشه سازی تحقق می یابد که از طیف وسیعی از تفاوت ها در بین گروه های مد نظر چشم پوشی می شود و کلیشه ها از خلال فرایندهای ساده سازی سعی در یکدست سازی این تفاوت ها دارند. در حالت کلی کلیشه سازی فرایندی است که براساس آن جهان مادی و جهان ایده ها در راستای ایجاد معنا، طبقه بندی می شوند تا مفهومی از جهان شکل گیرد که منطبق با باورهای ایدئولوژیکی باشد که در پس پشت کلیشه ها قرار گرفته اند. هال کلیشه سازی را کنشی معنا سازانه می داند و معتقد است “اساساً برای درک چگونگی عمل بازنمایی نیازمند بررسی عمیق کلیشه سازی ها هستیم” (Hall، 1997، 257).
هال در بیان دیدگاه خود درباره کلیشه سازی به مقاله “ریچارد دایر” با عنوان “کلیشه سازی” اشاره می کند. دایر در این مقاله به تفاوت مهمی اشاره می کند که میان دو اصطلاح طبقه بندی و
کلیشه سازی وجود دارد. از منظر دایر، بدون استفاده از طبقه بندی ها امکان معنادهی به جهان بسیار دشوار است (گرچه ناممکن نیست، چرا که مفاهیم یا طبقه بندی های موجود در ذهن است که با انطباق آنها با مفاهیم عام، امکان درک و مواجهه با جهان ممکن می شود. مبنای نظری بحث دایر، مفهوم طبقه بندی آلفرد شوتز است. بنابراین و در حالت کلی، هال سه تفاوت بنیادین میان طبقه بندی و کلیشه سازی را اینگونه بر می شمرد:
اولاً کلیشه ها، تفاوت ها را تقلیل داده، ذاتی، طبیعی و نهایتاً تثبیت می کنند و ثانیاً با بسط یک استراتژی منفک سازی و شکاف طبیعی و قابل قبول را از آنچه که غیر طبیعی و غیرقابل قبول است تفکیک می کنند… ثالثاً کلیشه ها از نابرابری های قدرت حمایت می کنند. قدرت همواره در مقابل فرودستان و گروه های طرد شده قرار می گیرد (ibid، 258).
بنابراین کلیشه ها نگهدارنده نظم اجتماعی و نمادین اند و بسیار سفت و سخت تر از طبقه بندی ها عمل می کنند. از منظر فوکویی، کلیشه ها بر مبنای گفتمان های دانش/ قدرت شکل می گیرند و عمل می کنند. همان گونه که قبلاً نیز ذکر شد، قدرت در اینجا در معنای محدود آن و در اصطلاحاتی همچون قدرت اقتصادی و اجبار فیزیکی عمل نمی کند بلکه شکل نمادین دارد که با طرد آئینی همراه است. راینر و دیگران کارکرد کلیشه ها را تعمیم می دانند: “آنچه که کلیشه ها انجام می دهند این است که گروهی از مردم را با اطلاق برخی کیفیت ها یا ویژگی هایی که ممکن است در بخش اندکی از آنها وجود داشته باشد، به کل گروه تعمیم می دهند. این ویژگی ها اغلب در فرایند کلیشه سازی با اغراق و غلو همراه اند” (ibid،65).
تئو وان دایک بر مبنای پژوهش هایی که در اواخر دهه نود در زمینه

دیدگاهتان را بنویسید