دیدگاه نظریه پردازان

دانلود پایان نامه

دیدگاه نظریه پردازان اجتماعی کلاسیک
دیدگاه کارکردی مرتون
مطابق نظریه رابرت مرتون توسعه‎ آموزش و توسعه علم را باید در الگوی کارکردی تعاملی تبیین کرد. مرتون، به ساخت تاریخی اجتماعی علم و آموزش عالی و زمینه‎های اقتصادی و فرهنگیِ آن توجه و تأکید کرده است. از رهگذر این فرآیندهای ساختاری – کارکردی بود که نهادهای آموزش عالی و علم توسعه پیدا کرده است، علم به یک فعالیت جاری اجتماعی تبدیل گشته و هنجارهای علمی همچون عام‎گرایی، شک سازمان‌یافته و بی‎طرفی، نهادینه شده‎اند.
مرتون، کارکردهای فرهنگ سوداگر و رقابتی، عقلانیت حسابگر، روحیه‎ افزایش ثروت، اخلاق پیوریتنی و پروتستانی، فضای معرفت‎شناختی تجربه‎گرایی و نقّادیگری در زمینه‎های ساختی – اجتماعی جوامع غربی را عامل مهم توسعه‎ آموزش عالی و علمی تلقی کرده است.
وی و حتی جامعه‎شناسانی که به ریشه‎ها و زمینه‎ها و عوامل تاریخی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی علم پرداخته‎اند، همه در تأکید بر ساختار – کارکرد مشترک بوده‎اند که براساس آن، آموزش عالی و علم، حاصل تعامل و هم‌کنشیِ عوامل و فرآیندهای کارکردی در ساخت اجتماعی اقتصادی و فرهنگی بوده است. گاهی این نوع رویکرد به برآمدن و بالیدن علم، به عنوان رویکرد سنّتی در جامعه‎شناسی علم تلقی شده است که اساساً، توسعه‎ آموزش عالی و علمی را به صورت کارکردگرایانه تحلیل می‎کند. رویکرد کارکردگرا، قابل مقایسه با رویکرد متفاوتی است که کسانی چون تامس کوهن کوشیده‎اند تحول و توسعه‎ علمی را مطابق آن تحلیل و تفسیر کنند (فراستخواه 1381).
مطابق نظر مرتون شیوه تولید دانش در یک فضای تخصصی رشته ای با رویکرد شناختی پایه ای و بنیادی در زمینه سنتی شکل گرفته است، مسائل موجود در این زمینه تنها با تشخیص گروه وسیعی از دانشگاهیان و متناسب با منافع یک اجتماع خاص علمی مطرح می شوند و برای آنان روشهای حل مسئله ارائه می شود، یافته های موجود در مقالات علمی منتشر می گردد و سازمانهای اجتماعی و اقتصادی می توانند از این دستاورد استفاده کنند؛ بنابراین ساختار توسعه علم سلسله مراتبی است و بسیار تمایل دارد که شکل و ابعاد صوری خود را حفظ کند(ربانی:1390)
با توجه به مطالب عنوان شده، مرتون و کارکرد گرایان پیشین او توسعه علم مدرن را که زمینه ساز پیشرفت و ترقی بوده و نیز کارکرد تعادل در جامعه را به همراه دارد، در پرتو الگویی تعاملی میان نهاد علم که الزامات هنجاری درون آن و از طرف اعضای آن لحاظ می شود، و سایر نهاد های جامعه، تفسیر کرده و نهادهای اقتصادی و سیاسی و فرهنگی را در مهیا سازی هماهنگی شرایط توسعه علم مدرن موثر می شناسند و معتقدند رعایت هنجارهای ذکر شده بی طرفی ارزشی را از جانب اهل علم برآورده کرده و به علم مدرن خصلتی عینی بخشیده است.
دیدگاه تاریخی کوهن
رویکرد کوهن به دگرگونی‌های علم مدرن و توسعه‎ علمی، رویکردی شناخت‎گرا و تاریخی است. براساس این رویکرد، عامل سرمشق، نقش کلیدی در فرآیندهای علمی، بازی می‎کند. سرمشق از مجموعه‎ مفروضات، نظریات، باورها و روحیّات، گرایش‌های رفتاری و اجتماعی، هنجارها، سبک‎ها، فنون و ابزارها تشکیل می‎یابد و در تکوین آن، عوامل مختلف معرفت‎شناختی، زیباشناختی، جامعه‎شناختی، اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی، متافیزیکی و مذهبی و جز آن دخیل هستند. وقتی یک سرمشقِ خاص شکل می‎گیرد، جامعه‎ علمی را تحت پوشش خود قرار می‎دهد و توسعه‎ آموزش عالی و توسعه‎ علمی نیز بستگی به ظرفیت‌های آن سرمشق دارد. در صورتی که یک سرمشق، توانایی‎های لازم برای پوشش‎دهی به فعالیت‌های عوامل و کنشگران علم و فرآیندهای آن را از دست بدهد، علم به یک وضعیت مسأله‎دار و حتی بحرانی می‎انجامد و در این صورت است که دیر یا زود انقلاب‌های علمی روی می‎دهد. به هر صورت همان‌طور که ملاحظه می‎شود در این رویکرد، عوامل و عناصر شناختی و معرفتی جایگاه برجسته‎‎تری به خود اختصاص داده است.
تامس کوهن با انتشار کتاب ساختار انقلاب های علمی به تشریح بیشتر نظریه خود پرداخت. او عقیده داشت با مراجعه‌ موشکافانه‌تر به تاریخ علم روشن می شود که نه استقراگرایی و نه ابطال‌گرایی با تاریخ واقعی توسعه علم مدرن سازگاری ندارند. تاریخ علم مدرن نشان می‌دهد که آن‌چه عمدتاً رخ می‌دهد انباشتِ تدریجی دانش ما از طبیعت یا نزدیک‌تر شدن به حقیقت نیست، بلکه تناوبِ دوره‌هایی است که دانشمندان در آن به یک مجموعه از باورها ایمان می آورند و حاضر به ابطالِ آن نیستند، و سپس دوره‌هایی که در آن نظریاتِ جاافتاده ناگهان دگرگون می‌شوند و یک انقلابِ علمی رخ می‌دهد. کوهن، انفکاک معرفت و تعقل علمی را از تکامل تاریخیش محال می داند. تاریخ از نظر او، نمایانگر انباشت مداوم علم و معرفت نیست، بلکه نشان دهنده گونه گونی سنتها یا پارادایمهاست. جایگزین شدن پارادایمی به جای پارادایم دیگر، بیشتر به تغییر چشم انداز مفهومی شبیه است تا پیشروی پیوسته از جهل به سوی علم. لذا پیشرفت علمی را نباید به مثابه تقرب به حقیقت در نظر گرفت.
ارزیابی دیدگاه نظریه پردازان اجتماعی کلاسیک
با نگاهی عمیق تر به نظریات مرتون و کوهن می توان دریافت که هر دو دیدگاه تولید و توسعه علم مدرن را در ساختار دانشگاهی و پیرو الگویی سازمانی و ایستا می دانند. در این دو دیدگاه تنها دانشمندان به عنوان کنش گران علمی، هسته اصلی تولید دانش را تشکیل می دادند و مهمترین شناساهای معرفتی محسوب می شدند. مسئولیت پذیری و تقاضای اجتماعی برای کیفیت، عملکرد و ارزش تنها تابع یک فرایند خطی و ساده اخلاقیات علمی بوده، حال آنکه شرایط و تحولات توسعه علم مدرن بسیار پیچیده تر به نظر می رسد و تحلیلی که بتواند پویایی معرفت را برای توسعه علمی در بافت اجتماعی خود تفسیر کند در این نظریات ارائه نشده است.
همچنین در این نظریات علاوه بر اینکه دانش تخصصی و رشته ای است، مهارتها نیز یکسان، سازمانها، سلسله مراتبی و دائمی و غیر دینامیک هستند و کنترل کیفیت توسط مراکز علمی نامرئی و غیرپاسخگو صورت میگیرد (ربانی:1390). خلاقیت تنها در سطح فردی است. نفوذ متخصصان رشته ای دانشگاهی در انتخاب موضوع و طرح تحقیق و تسلط و اقتدار ارزشهای متخصصان فنی انکارناپذیرند.
باید اذعان نمود که در چگونگی توسعه علم مدرن توسط مکاتب ذکر شده، نقش سازمان های علمی مانند دانشگاه ها از آن جهت که هم بنیان هایی اجتماعی و هم معرفت شناختی بوده و اجتماع علمی درون و مسلط بر آن هاست که چه در فرایند تغییر پارادایم معرفت شناختی و چه در شرایط شکوفایی و اقتدار آن باعث توسعه علم می گردد، کلیدی و حائز اهمیت است. رعایت الزامات هنجاری این اجتماع علمی و عینیت گرایی حاکم بر آن مشخصه اصلی مورد نظر ساختارگرایان در تحلیل ملزومات مدرنیته است.
توسعه علم از دیدگاه باربر و کل
باربر و نیز کل در بحث از توسعه علم و زمینه های موثردر رشد علمی دو دسته از عوامل را مورد توجه قرار می دهند: اول عوامل درونی شامل: فلسفه جدید دکارتی در علم و تعقل گرایی به عنوان زمینه های معرفت شناسانه و دوم کاربرد فنون تجربی و در نهایت ترکیب این دو عامل .و دوم: عوامل بیرونی شامل: ارزش های فرهنگی جامعه جدید به عنوان عوامل اجتماعی زمینه ساز فعالیت علمی.
نظریات جدید چگونگی توسعه علم مدرن
آنچه بیش از همه ذهن اندیشمندان جدید را به بازنگری در دیدگاه های توسعه علم مدرن رهنمون کرده است، گذر از محورهای تحلیلی پیشین برای دستیابی به نگرشی جامع تر است. ساختارهای مورد نظر کارکردگرایانی چون پارسونز و مرتون، که نهادهای علمی از جمله آنها هستند برای توسعه علم مدرن، به تعامل و پویایی درونی و بیرونی نیازمند هستند که می بایست توسط کنشگران علمی انجام گیرد. اما این امر چگونه اتفاق می افتد؟ ساختارها و کنش گران(عاملان) چگونه تعاملاتی باید داشته باشند که منجر به توسعه علم گردد؟
دیدگاه انتقادی گیدنز
آنتونی گیدنز، صاحب نظر برجسته بریتانیایی، در تحلیل خود از توسعه مدرنیته و جنبه های آن مانند علم مدرن، سطوح تاملات نظری پیشین یعنی رویکردهای عامل محور و ساختار محور را مورد نقد قرار می دهد و تفسیر خود را بر پایه دوگانگی ساختار بنیان می نهد. او به مفهوم بازاندیشی که آن را مشخصه کلیدی جوامع مدرن معرفی می کند در توسعه وجوه مدرنیته، نقشی محوری می دهد. بدین معنا که ساختارهای مدرن هم وسیله کنش هستند و هم به وسیله کنش ها بازتولید می شوند و در این بازتولید است که مبانی معرفت اولیه مدام مورد تفسیر و بازسازی و استفاده قرار گرفته و توسعه می یابند. بنابرین توسعه در زمان یک مفهوم فرایندی است و در نظر او فرایند مستمر بازاندیشی جز نهادینه تمامی فعالیت های اجتماعی مدرن است.
بازاندیشی مد نظر گیدنز، پیش از دوران مدرن و در دوره سنت به ‌معنای شناخت کنش در دل زمینه‌ای است که در آن بروز و ظهور پیدا کرده است. اما بازاندیشی در دوره مدرن معنای دیگری یافته و دربرگیرنده این واقعیت است که عملکردهای اجتماعی پیوسته بازسنجی می‌شوند و در پرتو اطلاعات تازه درباره خود آن‌ها، اصلاح می‌شوند. در همه فرهنگ‌ها عملکردهای اجتماعی در پرتو کشف‌های تازه‌ای که به خورد این عملکردها داده می‌شود، پیوسته دگرگون می‌شود. اما تنها در عصر مدرنیت است که تجدیدنظر، در همه جنبه‌های زندگی انسان صورت می‌گیرد. ویژگی مدرنیته نه دستیابی به مسائل جدید بلکه فرض بازاندیشی درباره همه چیز است. بدین صورت که حیات اجتماعی نه مجموعه ای از کنش های فردی و نه مجموعه ای از ساختارهای اجتماعی است بلکه به مثابه فرایندی است که هر دو جنبه را بوسیله بازاندیشی در بر می گیرد. نگرش فرایندوار به زندگی مدرن و تمامی جنبه های آن هم رویکرد تکاملی و هم عاملیت و هم ساختار را در بر می گیرد(سیدمن:1391).
در تحلیل چگونگی توسعه علم مدرن به عنوان یکی از جنبه های مدرنیته نیز می توان از نظریه ساختار دوگانه گیدنز سود جست. وارد شدن عامل زمان و در پی آن نگرش فرایندی که با مفهوم بازاندیشی میسر شده است نقطه عزیمتی برای تفسیر جدیدی از مساله پیشرفت علم مدرن خواهد بود.