دیدگاه های مطرح شده

دانلود پایان نامه

چنانچه در فصل گذشته نیز ذکر شد، شناخت ابعاد و چالش های معرفتی – اجتماعی مساله توسعه علم و بالاخص توسعه علم نوین، در هر جامعه در پرتو نگرشی جامعه شناختی، منوط به استفاده از نظریات صاحب نظران و نتایج مطالعات انجام شده توسط ایشان است.
در این فصل سعی بر آن خواهد بود که تئوری هایی پیرامون مبانی و خصایص معرفتی علم مدرن و مناسبات آن با جامعه به عنوان نهادی اجتماعی مطرح گردد. که بدین صورت حوزه مورد مطالعه تحدید و صاحب نظران آن شناسایی و نظریات مرتبط با مساله نیز، معرفی شوند. تا پس از بررسی های تکمیلی در فصل سوم و دستیابی به جمع بندی نظری مطلوب و تکمیل فرضیات تحقیق، الگوی مورد نظر برای درک بهتر مساله صورت بندی گردد. در رویکردهای نظری ابتدا در جهت شناخت علم مدرن و ویژگی های منحصر بفرد آن تئوری های بنیادین مطرح می گردد، مناسبات این علم و جامعه از منظر جامعه شناسان علم و معرفت بررسی می شود.
رویکرد های نظری مبانی معرفتی اجتماعی علم مدرن
دیدگاه های مطرح شده پیرامون شناخت علم مدرن
بسیاری از مفاهیم و اصطلاحات علوم اجتماعی هم چنان با مساله عدم اتفاق نظر جمعی حتی به صورت نسبی در تعاریفشان مواجه هستند. یکی از مهمترین واژگان مبتلا به این معضل اساسی، علم است که از آن تعاریف متفاوتی ارائه شده است. شاید تا پیش از عصر روشنگری و مدرنیته در اروپا، واژه علم به معناى هر دانش منتظم به کار مى رفت و معناى بسیار وسیعى داشت و گاهی نیز معادل با فلسفه استفاده مى شد. تا جایی که حتی دانشمندان علومی مانند فیزیک و ریاضیات و امثال آن ناگزیر به ارائه نظریات غایت شناسی در اثبات صحت ادعاهای علمی خود بودند. اما با ورود به دنیای مدرن و تغییرات بنیادین در تمامی حوزه های شناختی، اصطلاح علم مدرن در ترجمه science به معنای علم طبیعى یعنى آنچه که از راه تجربه و مشاهده به دست مى آید، به کار گرفته شد. بنابرین از آن پس مفهوم” علم” در نگرشی عام، مجموعه مطالعات منظمی بود که آگاهی تجربی درباره پدیده ها و بررسی منطقی روابط میان آنها را سامان دهی می کند (دمپی یر: 1391).
از آنجا که در بررسی هر پدیده، مطالعه بر سابقه، برای درک چیستی، چگونگی و چرایی و در نهایت تحلیل حقیقت آن، امری بدیهی است، نگاهی به تاریخ علم نیز برای درک حقیقت علم مدرن، خالی از فایده به نظر نمی رسد.
پژوهشگران تاریخ علم، برای سیر پیشرفت فکری بشر و توسعه تجربه علمی، تفاوتی شایان توجه نسبت به سایر جریان های تاریخی قائل هستند. چه به زعم ایشان حرکت علمی فرایندی را تجربه می کند که بیشتر جنبه تکامل دارد و نه پیشرفت، به این معنا که این حرکت الزاما جریانی پیوسته و تصاعدی با منحنی بالارونده و افزایش مدام نیست. بلکه همواره سرشار از خیال های واهی، بن بست ها و عقب نشینی ها، دوره های نابینایی و فراموشی و در عین حال اکتشافات و اختراعاتی ارزشمند بوده است (کستلر،:1390). اما تجربه مدرنیته در اروپا، به این فرایند تکامل سرعتی شگرف بخشید به طوریکه تنها طی چند قرن تمامی علوم شاهد پیشرفتی بیش از آنچه در طول تاریخ خود اندوخته بود، گردید.
اگر بخواهیم شکل گیری علم مدرن را در سه دوره تقسیم بندی نماییم دوره اول تا نوزایی، دوم از نوزایی تا قرن نوزده و در نهایت دوره سوم یعنی عصر کنونی. در دوره دوم است که مفهوم علم مدرن به تدریج شکل می گیرد و از حوزه فلسفی رهایی یافته و به شکل تجربی نمودار می شود (خوشچهره و موسائی :1388). مطالعات بسیاری در حوزه های مختلف معرفتی برای تبیین خصیصه های دانش جدید نسبت به علوم پیش از آن، که ثمره ای این چنین گرانقدر یعنی تکنولوژی و توسعه برای تمامی جنبه های زندگی بشر داشته است، انجام گرفته است. اما شاید یکی از بهترین معیارها برای شناسایی این علم از سایر معرفت ها به پیروی از دانشمندان پیشین، از راه تفکیک وجوه آن باشد (ربانی:1389). چهار وجه قابل تامل برای هر دانش: 1- خاستگاه دانش 2- روش به کار گرفته شده در دانش 3- ماهیت دانش 4- خروجی دانش
آنچه ذیل مطالب عنوان شده ارائه گردیده است نظریاتی است پیرامون شناخت این چهار وجه. اما باید به خاطر داشت که در تمامی این نگرش ها سعی شده است تا خصلت های تمایزبخش علم مدرن نسبت به علوم ما قبل خود شناسایی و دلایل آن تبیین گردد، اما این نکته را نیز از نظر دور نباید داشت که در برداشت این حوزه های مختلف از ماهیت، روش و دستاوردهای علم مدرن، علی رغم تلاش در جهت روشن گری ویژگی های علم نوین، تنها به بررسی ابعاد محدودی از موضوع پرداخته شده است و برای جمع بندی و نتیجه گیری کلی هیچ یک از آنها به تنهایی بسنده نیستند.
خاستگاه معرفتی – اجتماعی علم مدرن
از معدود مواردی که اتفاق نظر میان دیدگاه های مختلف مطرح شده درباره علم مدرن در آن وجود دارد، مسئله خاستگاهی است که این علوم از آن برخاسته اند. نگاهی هر چند مختصر به تاریخ این علم برای درک فراز و نشیب های آن قطعا خالی از فایده نخواهد بود. بی گمان در طول تاریخ پر فراز و نشیب علم، آنچه بیش از همه ذهن کاوشگر بشر را به تفکر و تعمق ترغیب کرده است بررسی و کشف روابطی است که میان پدیده های عالم طبیعی رخ می دهد. نخستین کسانی که چنین دانشی را در معرض بررسی عقلانی قرار دادند و کوشیدند روابط علی را در میان اجزای طبیعت دنبال کنند یعنی فیلسوفان کهن یونان باستان در واقع نخستین کسانی بودند که علم آفریدند (دمپی یر:1391). مطالعات تاریخ علم نشان می دهد پس از اولین تلاش ها توسط فیلسوفان طبیعت در یونیای یونان، برای بررسی عقلانی روابط علی در که پدیده های طبیعی مشاهده می شود، تا عصر نوزایی، مابعد الطبیعه جای فلسفه یونیایی طبیعت را گرفت. ذهن انسانی شیفته اعمال خود شد و از بررسی طبیعت روی بر تافت و به درون خود روی آورد. متعلقات حس انکار شد و حتی ارسطو نیز که در زیست شناسی به آزمایش و مشاهده می پرداخت، در فیزیک و اختر شناسی به روش های درون گرایانه استادش افلاطون روی آورد.
با استفاده از این روش های درون نگرانه، حتی علومی مانند فیزیک و اخترشناسی از مشاهده و کشف روابط علی در جهان طبیعی بازماند. و از پرسش درباره پدیده ها به پرسش درباره کنه واقعیت آن ها تغییر جهت داد. چرا که به عقیده افلاطونیان امور خارجی، خواه طبیعی و خواه مربوط به زندگی انسان و تاریخ، فقط آن گاه واقعیت می یابند که ذهن، آن ها را درک کرده باشد. و واضح است که چنین فلسفه ای نمی توانست مشاهده دقیق طبیعت یا تاریخ را ترویج کند. به تدریج فلسفه کمتر و کمتر طبیعی و تجربی شد و بیشتر به مفاهیم و موضوعات عرفانی روی آورد. کشمکش میان دیدگاه افلاطونی و ارسطویی اما، همواره وجود داشته است. در سده های میانه نخستین آبای کلیسا، معتقدات مسیحی و فلسفه نوافلاطونی که آمیزه ای از منش افلاطون و روحانیت مسیحی بود، علم طبیعی را بیش از پیش از حرکت باز ایستاند.
با رشد مسیحیت و تماس آن با این جنبه ها از فلسفه یونانی، و تلاش کسانی چون آگوستین قدیس، متونی مسیحی در ایجاد معرفت دینی، فراهم شد و فلسفه نوافلاطونی که آمیخته الهیات مسیحی و تعالیم اخلاقی آن و فلسفه افلاطونی بود، بنیان جدید معرفتی قرار گرفت. اشتیاق و توان بررسی طبیعت با ذهن باز و قدرت انتقادی به تدریج از بین رفت. هر چیزی که با کتاب مقدس و تفاسیر آبای کلیسا موافقت داشت مقبول و به غیر از آن کفر و الحاد تلقی می شد (همان). با گروش امپراطوری روم به مسیحیت و زوال آن در قدرت در حال فراگیر شدن دین نیز سازمان کلیسا از جهت سیاسی تقویت شد و در این وانفسای حیات انسانی این سده های تاریک، فراگیری و نیاز به دانش طبیعی تقریبا به فراموشی سپرده شد.
البته این نکته را نیز نباید از نظر دور داشت که در حالیکه دانش اروپایی در حضیض خود بود مکتب اسلامی با بازیافتن گنجینه پنهان و از یاد رفته دانش نخستین یونانی در آثار ارسطو و ترجمه و افزودن آنچه خود یافته بودند دیدگاه علمی تر و نگرشی تازه تر اختیار کرده و این امانت گرانبها را به خوبی حفظ نمودند. در دوره کلاسیک علم اسلامی – نهم میلادی – دانشمندانی چون ابن سینا، رازی، ابن هیثم، ابوریحان بیرونی و مخصوصا جابربن حیان در علم شیمی، علوم در بررسی پدیده های عالم طبیعی، جریان اصلی خود را به شیوه ای مطلوب دنبال نمود (همان). اما متاسفانه این مسیر چندی بعد، از ترس رواج اندیش های نوظهور و بدعت گذاری ها، با افول همراه شد و کشمکش های داخلی و زوال امپراطوری اسلامی نیز مزید بر علت گردید تا این جریان علمی که بررسی پدیده های طبیعی را با روش تجربی و استنتاج عقلی مورد توجه قرار داده بود دگر بار از حرکت باز ایستد.
درست است که فلسفه مدرسی یعنی آنچه غزالی موسسش بود، با اولویت دادن به تعقل و روش استنتاجی مسیر حرکت علوم طبیعی را، میان مسلمانان منحرف نمود اما با حفظ برتری عقل و آموختن اینکه درباره خدا، عالم و همه چیز می توان اندیشید و با عقل بشری می توان آن ها را درک نمود میان اروپاییان دور افتاده از توانایی اندیشه، فرض آنکه طبیعت نیز قابل شناختن است را اصالتی دوباره بخشید تا قرون بعد که حتی به آن ها آموخت تا خودش را نابود کنند. مشاهده کردن را با ایمان آغاز می کردند اما برای تبیین مشاهدات، نتایج را با استنتاج منطقی استنباط می کردند در حالیکه با تجربه قابل آزمون بود. فلسفه مدرسی بدین ترتیب اعتقاد به شناخت پذیری طبیعت را که دور از تفکرات قرون وسطایی بود، حفظ کرد.
اما حرکت در این مسیر هم چنان بسیار دشوار می نمود. نزاعی حرکت آفرین میان فلسفه و علوم الهی وجود نداشت و هر دو بر این عقیده بودند که طبیعت پست، موضوعی شایسته تحقیق علمی نیست (کستلر:1390). و با خشونت آمیز شدن این نگرش، و عواقب ناشی از آن و نیز پذیرش تقدیرگرایانه سرنوشت انسان، به تدریج توانایی و اهمیت عقل بشری در ذهن ها نیز ضعیف قلمداد شد.
حمله های فلسفی که از اواخر سده سیزدهم به مکتب مدرسی آغاز شد، اختیار را صفت انسانی شمرد و اصول عقاید را بر اساس مشیت خداوند حفظ کرد اما این نخستین حرکت ضد اتحاد دین و فلسفه بود، تا فلسفه از بندگی دین و کلام جدا شده و در اتحادی بارور با تجربه، در انتظار زایش علم باشد. انتزاعات عقلی پیچیده و بیش از حد، نام گرایی را رواج داده و با تاکید بر متعلقات حسی اتکا به انتزاعیات را از اعتبار انداخت (دمپی یر:1391).
رهایی از چنین بستر عمیق معرفتی میان اروپاییان هرگز به یکباره اتفاق نیافتاد. علومی مانند پزشکی که با یکی از پیچیده ترین مظاهر طبیعت یعنی انسان سروکار داشتند از جمله علومی بودند که در مقابله با این حکومت فکری از دیدگاه علمی طبیعی فاصله چندانی نگرفتند. بنابرین پزشکی نخستین علمی بود که احیا شد. با ترجمه آثار عربی نیز طب اسلامی و مدارس و سازمان های درمانی به وجود آمدند و در صحنه علم حاضر شدند. مراکز علمی غیر دینی دیگری که بعدها به صورت دانشگاه درآمدند، در کشورهایی مانند اسپانیا که نیمی اسلامی بودند شکل گرفتند. مفاهیمی تازه در روابط دین و فلسفه در کار کسانی چون ابن رشد، جان تازه ای برای انتقاد و بحث در این مراکز علمی به وجود آورد. فلسفه به تدریج از قید و بند نگرش مدرسی و استنتاجات صرفا عقلانی خود را رهایی بخشید. و به دنبال این نگرش ها بود که اروپا به عصر نوزایی پای نهاد.
پس از جنگ های صلیبی، در ابتدا ماموریت گروانیدن کفار (سراسر جهان) به مسیحیت، اکتشافات جغرافیایی را حائز اهمیت نمود. داده های طبیعی زیادی برای فنون دریانوردی لازم بود علاوه بر آن ابزار آلات دقیقی هم مورد نیاز بود. پس کتاب های زیادی از عربی ترجمه شد تا چگونگی اندازه گیری طول و عرض جغرافیایی مشخص گردد. به دنبال شوق فراگیری این پدیدهای طبیعی و پیش بینی و شناخت شرایط اقلیمی، تعداد این سفرها افزایش یافت و برای آنکه تنها پرتغالیان از یافتن گنجینه های طلا و جواهرات و نیز بردگان بسیار سود نبرده باشند، دیگران نیز به این رقابت ترغیب شدند. داد و ستدها با سرزمین های تازه، تجارت را رونق بخشید و تغییرات اقتصادی هنگفتی به دنبال داشت که در مجموع این اتفاقات برای طبقات غیر روحانی و کلیسایی بسیار سودمند بود. هرچند در درون دستگاه مذهبی و سازمان کلیسا نیز اصلاحاتی مهم به وقوع پیوسته بود و تخفیفاتی برای ابراز عقیده در نظر گرفته شده بود، اما در مجموع، بستر لازم برای تغییرات علمی و اکتشافات بزرگ به تدریج فراهم می شد (دمپی یر:1391).
قرون 16 و 17 با اراده به افزایش حدود قدرت انسان در کنترل طبیعت توسط فرانسیس بیکن آغاز شد. او علت های غایی ارسطویی را در علم بیجا می دید. و دانشمندان را از اینکه خود را نسبت به ارائه دیدگاهی غایی در نظریاتشان مجبور بدانند بر حذر داشت. او نخستین کسی بود که به فلسفه استقرایی پرداخت. به دنبال کپرنیک، تیکو براهه و کپلر و سر انجام گالیله روش علم طبیعی را با مشاهده، ساخت ابزار و آزمایش چون دماسنج و تلسکوپ، ارائه فرضیات غیر غایی و.. به کار بردند. پاستور، بویل، پاسکال، هابز، دکارت، نیوتن و…. یکی پس از دیگری از موانع علمی با استفاده از روش های تجربی گذشتند و بر شناخت بشر از جهان طبیعی افزودند. البته نزدیکی سرزمین های اروپایی نیز باعث شد تا ایشان هرگز راه را به روی خود بسته نبینند و هرجا مورد دشمنی و خصومت دربار و امپراطوری قرار می گرفتند، یافتن حامی جدید و پشتیبانی قدرتمند، کار چندان دشواری نبود.
سرانجام موفقیت شگفت انگیز نظریه نیوتن در تبیین ساز و کار افلاک با قلمرو و دامنه وسیعش در اذهان، فیزیکدان بزرگ و ریاضیدان اعلم را از آسمانها به زمین و طبیعت کشید. هرچند خالقان این نظریات همگی متدین و پیرو الوهیت بودند. علوم طبیعی و الهیات با تاسف از هم جدا شدند (کستلر:1390).
اگر اولین کشمکش آشکار میان کلیسا و بارقه های علم جدید را جنجال گالیله بدانیم، کپلر، دکارت، بارو، لایبنیتس، بویل و شخص نیوتن یعنی نسل معاصرین گالیله و پس از وی همگی متدین و صاحب ایده های مذهبی بودند اما تصور ایشان از الوهیت به مرور تغییرات اساسی یافته بود. آنها از چهارچوب خشک اصول مدرسی رهایی یافته و به سمت پیدایش نظم و هماهنگی در افلاک برای اثبات توانمندی ریاضیدان، فیزیکدان و اخترشناس بزرگ یعنی خداوند رفته بودند اما با هر کشف جدید جهت گیری ها و غایت اندیشی ها دستخوش بحران هایی بزرگ می شد. گاه خداوند خالق بزرگی بود که جهان هستی را آفریده و رها نموده بود و گاه مسئول تعمیرات و نگهداری جهان طبیعی آفریده خویش. آنها نمی خواستند الوهیت را از دنیای خود برانند اما نمی توانستند محلی برای آن بیابند. به تدریج علم و کلیسا راه را از هم سوا نمودند و این نه به خاطر خشم و عصیان، بلکه برای این بود که دیگر چیزی نداشتند که به هم عرضه کنند(باربور: 1393).