رابطه دلبستگی و برخی اختلالات خاص

رابطه دلبستگی و برخی اختلالات خاص

اختلال های اضطرابی

تببین هایی که در مورد سبب شناسی اختلاف ها اضطرابی کودکان و نوجوانان وجود دارد ، شامل نظریه های مبتنی بر وراثت و هم چنین نظریه های مبتنی بر خلق و خو[1] ( کاگان[2] ،‌1994 ) است . از چشم انداز دلبستگی ، اختلال های اضطرابی ناشی از تحریفی است که در کارکرد سازگانه اضطراب در تحول اولیه ، پدید می آید . بالبی ( 1973 ) اشاره دارد بر اینکه اضطرابی که نوباه از جدایی های کوتاه مدت در اولین سال زندگی تجربه می کند ، به یکی از اهداف تکاملی ، یعنی حمایت از کودک کمک می کند . اضطراب کودک پیام های پریشانی و رفتار مجاروت جویی[3] را در او تحریک کرده و نیز ، به نوبه خود ، یاری مراقب را تنظیم کننده است فرا می خواند ، و به این ترتیب احتمال آسیب کودک کاهش می یابد .پس پریشانی ناشی از جدایی احتمالاً در بافت مراقبت حساس و پاسخگو ، سازگارانه ، محسوب می شود . اما در بافتی که مراقب پاسخ بی ثبات به پیام های کودک می دهد ،‌گوش به زنگی مزمن و اضطراب ممکن است یک الگوی پاسخدهی را ایجاد کند که به منابع دیگر ترس   ( شامل ترس حاصل از چالش های تحولی ) تعمیمی یافته و بدین ترتیب ، کودک در برابر ایجاد اختلال های اضطرابی آسیب پذیر می شود . در نتیجه کودکانی که به گونه ای بی ثابت ، به نیازهایشان پاسخ داده شده است ، در مورد اینکه نیازهایشان در سایر موقعیت ها برآورده شود ، مضطرب خواهند بود . گوش به زنگی بیش از حد و مزمن و اضطراب ناشی از مراقبت بی ثبات ، ممکن است پایه ای برای اختلال ها اضطرابی بوجود آورد .

با استفاده از این داده های طولی ، رابطه دلبستگی مضطرب – مقاوم و اختلال ها اضطرابی که بر  مقیاس های سرشتی و خانوادگی اثر می گذارند راکشف کردیم ( وارن ، هوستون[4] ، اسروف ، اگلند ، 1997 ) . در این مطالعه از مقیاس های زیر استفاده شد : ( الف) مقیاس اضطراب مادر ( پرسشنامه اضطراب ، کتل ، 1963 ) به عنوان جایگزینی برای استعداد خانوادگی ؛ (ب) مقیاس های سرشت که به گونه ای انتخاب شده بودند که با مقیاس سرشت شدیداَ واکنشی ماگان ،‌همخوان باشند و شامل درجه بندی نوزادان تازه متولد شده در بخش پرستاری توسط پرستاران و مقیاس ارزیابی رفتاری و عصبی نوزاد ( NBAD ؛ برازلتون[5] ،‌1973 ) ، ارزیابی های فعالی حرکتی ، دامنه حالت ، تنظیم حالت ، و خوگیری بود ؛ و ( ج ) طبقه بندی موقعیت ناآشنا به عنوان مقیاس دلبستگی کودک . اضطراب کودکی و نوجوانی با استفاده از مقیاس K-SADS ( آمپروسینی[6] و همکاران ، 1989 ) مورد ارزیابی قرار گرفت ، و نمره کلی اضطراب شامل نمره اختلال های اضطرابی قبلی و فعلی فرد بود .

ما با استفاده از تحلیل رگرسیون سلسله مراتبی ، سهم دلبستگی مضطرب – مقاوم را جدا از سهم اضطراب مادر و سرشت کودک مورد بررسی قرار دادیم ، میان اضطراب مادر و اختلال های اضطرابی کودک یا نوجوان در نسل بعدی ،‌هیچ گونه رابطه ای یافت نشد . سه متغیری که شاخص های سرشت ( درجه بندی سرشت توسط پرستاران ، دامنه حالت و خوگیری ) بودند ، به طور معناداری اختلال های اضطرابی بعدی پیش بینی کردند ؛ اما ، در همه موارد ، دلبستگی مضطرب – مقاوم سهمی بالاتر از سهم سرشت در پیش بینی اختلال های اضطرابی داشت. اهمیت این یافته ها تا حدی از دقت نظری که در زیربنای این پیش بینی قرار داد ،‌ناشی       می شود . هماهنگونه که نظریه دلبستگی تصریح کرده بود ،‌فقط دلبستگی مضطرب – مقاوم ، و نه دلبستگی اجتنابی ، اختلال های اضطرابی را پیش بینی کرد ، گرچه مقدار واریانسی که دلبستگی مضطرب – اجتنابی در پیش بینی اختلال های اضطرابی تبیین کرد ، کم بود ، اما باید توجه داشت که این پیش بینی بر اساس اطلاعاتی انجام شده است که در طی یک دوره 16 ساله بدست آمده اند .

 

رفتارهای ضد اجتماعی

نظریه دلبستگی بالبی (1973 ) رشته های پرخاشگری[7] و بزهکاری[8] را با تجربه اولیه ناایمنی و نادلبستگی[9]     ( که بالبی آن را نبود آشکار اعتماد و علاقه نسبت به افراد مهم زندگی تعریف کرده است ) . او مشاهده کرد ،‌گرچه کودکان از تجاربی چون طرز برخورد مخالف والدین ، رفتار خشن ، جدایی ، تهدید به رها کردن خشمگین بودند ، اما ،‌اظهار خشم نسبت به مراقبین در مورد این رفتارها ، تنها انفصال رابط والد – کودک را وخیم تر می کرد . بالبی ( 1973 ؛ ص 225 ، 246 ) پیشنهاد کرد ، وقتی فرد ناامید است ، خشم خود را در کودکی اولیه به شکل « نادلبستگی پرخاشگرانه »[10] و در دوره های تحولی بعدی به صورت اعمال ضد اجتماعی  جهت دهی می کند . در مورد پسران ، تاریخچه دلبستگی اجتنابی با پرخاشگری در دوره کودکی که توسط معلمان در کلاس های اول ، دوم و سوم درجه بندی شده بود ، همبستگی داشت ( 0/05 P<  و 23/0 = r  ) ترکیب دلبستگی اجتنابی با عاطفه منفی در 24 و 42 ماهگی ، بترتیب برای دختران و پسران همبستگی 41/0 و 29/0 را بدست داد ( رنکن[11] ، اگلند ، ماروینی[12] ، مانگلس دورف[13] و اسروف ، 1989 ) ، نتایج مشابهی نیز در پیش بینی پرخاشگری (0.05p< و 20/0 r= ) و بزهکاری (p<0/001 و r=30) در دوره نوجوانی که توسط فرم گزارش معلم[14] اندازه گیری شده بودند بدست آمده است ( آخنباخ[15] ، ادلبروک ، 1986( یافته های مربوط به دوره نوجوانی به خصوص در ارتباط با پرخشاگری (p<0/001 و r=34 ) قوی تر بود .

افسردگی

بالبی (1973) در نظریه تحول اجتماعی هیجانی اش ، مکانی ویژه برای تجربه جدایی و فقدان کودکی در ایجاد مکانیسم های دفاعی ، نشانگان افسردگی و تحریف سازمان شخصیتی ، اختصاص داد . او اختلال های افسردگی را تجارب بنیادین نا امیدی[16] یا درماندگی دانست که به دلیل فقدان اولیه و ناتوانی مزمن در برقراری و حفظ روابط عاطفی پدید می آیند . بالبی استدلال می کند که انواع خاصی از اختلال های افسردگی ، احتمالاً حاصل انواع خاصی از تجارب مراقبتی کودکی ، بویژه تجارب مربوط به دلبستگی مضطرب – اجتنابی ، مقاوم و آشفته اند برای مثال، کودکی که علیرقم تلاش های فراوانی برای ارضای خواسته ها و انتظارات غیر واقع بینانه مراقب خود ( تجربه دلبستگی مقاوم ) هیچ گاه به رابطه ای پایدار و امن نیافته است ، مشکلات یا فقدان بعدی زندگی را به عنوان شکست دیگری در اثر گذاری خود بر محیط ، به خصوص رابطه عاطفی ، تفسیر می کند . افسردگی در چنین کودکانی احتمالاً به شکل درماندگی است . کودک به دلیل تجربه دائمی مراقب تنبیه کننده یا عدم دسترسی روان شناختی احساس دوست داشتنی نبودن که از گفتار یا رفتار مراقب احساس می کند ( تجربه دلبستگی اجتنابی )‌،‌می آموزد که از دیگران انتظارات منفی و خصمانه داشته باشد تا مفید و حمایت گر . کودکان با داشتن چنین تجاربی ، احتمالاً احساس بنیادین بیگانگی و ناامیدی را با خود به دوران های بعدی منتقل می کنند . سرانجام ، بالبی چنین استدلال کرد که تجربه فقدان والدین یا تجربه اسیب بدون اینکه کسی حمایت کرده باشد ( تجربه مرتبط با دلبستگی آشفته ) کودک را مستعد می کند که چالش ها و مشکلات بعدی زندگی را لاینحل و خود را در برابر گرفتاری ها ناتوان ببیند . بالبی بر اساس این فرمول بندی ها ، استدلال می کند که حالت های خلقی غمگین کودک و نوجوان ، از طرحواره ها و انتقاداتی ناشی می شود که آنها بر اساس تجارب مراقبتی اولیه در مورد خود و دیگران بدست می آورند و به دلیل انتخاب های محیطی حفظ می گردند .

مداخله

اهمیت رابطه اولیه ( افزایش احتمال پیامدهای منفی ناشی از رابطه دلبستگی مضطربانه والد – کودک و نیز پیامدهای تحولی مثبت به دنبال دلبستگی ایمن ) توجیهی قوی برای اجرای مداخله ها مبتنی بر دلبستگی فراهم می کند ، تا از اسیب روانی و مشکلات رفتاری بعدی جلوگیری شود . مداخله دلبستگی برای والدین و کودکان آنها قابل اجراست ،‌و مانند سایر مداخله های فرزند پروری ، از نظر اهداف و رویکرد برنامه ، فرد دریافت کننده خدمات ( برای مثال ، کودک ، والد و یا رابطه والد – کودک ) نحوه ارائه خدمات ( برای مثال ، خدمات خانگی ) ، و مقدار و زمان بندی خدمات ، و هم چنین ویژگی ها و آموزش مداخله کنندگان ، کاملاً متفاوت است . علاوه بر این ،‌ویژگی های شرکت کنندگان نیز با هم متفاوتند گرچه بسیاری از مداخله های دلبستگی که در آمریکا انجام گرفته ، از والدین و کودکان پر خطر استفاده کرده اند ( اگلند ، وینیلد ، بوسکوئت[17] ، و چنگ[18] ، 2001به نقل از خانجانی وهمکاران1390 ) ..

مداخله های مبتنی بر دلبستگی شامل برنامه هایی اند که برای افزایش حساسیت مادر تأمین حمایت اجتماعی و ایجاد تغییر در مدل های کاری درونی که والدین در رابطه با دلبستگی دارند ، طراحی شده اند . این رویکرد اخیر را می توان در جنبش درمانی کودک – والد و کار سلما فریبرگ[19] (1980) دنبال کرد . هم چنین مداخله های دلبستگی گسترده و جامعی چون STEEP ( در گام هایی به سوی فرزند پروری کارآمد و لذت بخش )[20] نیز وجود دارد که در آن به تجسم های مادر ، حساسیت مادران ، و حمایت اجتماعی توجه می شود . هم چنین ، این برنامه بر دیدگاه گیری [21]والدین که شامل باوردها ، انتقادات ، و درک کودک و روابط والدین با کودک است،‌متمرکز می شود . در ضمن ، این برنامه بر مدیریت بحران و توانمندسازی ، تمرکز دارد ( اگلند ،‌و همکاران ، 2001 ) .

برنامه STEEP مانند بسیاری از مداخله ها دلبستگی ، باعث افزایش تعداد کودکان دلبسته ایمن نشد . اما ، یافته های کلی حاصل از این مداخله ها ، مثبت بوده است . برای مثال  تفاوتی میان زوج های مادر – کودک که در گروه کنترل و درمان قرار داشتند ، از نظر دلبستگی پیدا نکردند،‌اما در برخی ابعاد بخصوص دلبستگی ، تفاوت هایی مشاهده کردند ،‌مثلا کودکان گروه مداخله ، به طور معناداری اجتناب کمتری نشان می دادند . در ارزیابی STEEP ، مشخص شد که در بسیاری از متغیرها تفاوت وجود دارد و این تفاوت ها ، به صورت مستقیم با کیفیت دلبستگی مرتبط بودند ، متغیرهایی مثل باورها ، نگرش ها و بهزیستی ( نمرات کم در افسردگی ) ، و هم چنین چگونگی محیط خانه ( اگلند و همکاران ،  2001(

[1] temperament

[2] Kagan,J

[3] Proximity –seeking

[4] Warren,S.L.Huston,l

[5] Brazelton , T . B

[6] Ambrosini , P.J

[7] aggression

[8] delinquency

[9] detachment

[10] Aggressive detachment

[11] Renken

[12] Marviney

[13] Margelsdorf

[14] Teacher repot form

[15] Achenbach, T

[16] hopelesssness

[17] Bosquet

[18] Cheng

[19] Fraiberg,s

[20] Step Toward Effective Enjoyable parenting

[21] Perspective taking