پژوهش (پایان نامه) : عوامل اجتماعی مؤثر بر بی رمقی معلمان

بررسی عوامل اجتماعی مؤثر بر بی رمقی معلمان متوسطه شهر یاسوج

دیدگاه جامعه شناختی در مورد بی رمقی

دیدگاه جامعه­شناختی، منکر نقش مهم استرس در ایجاد بی­رمقی نیست. اگر چه، تأکید این دیدگاه بر عوامل اجتماعی و جمعیتی و عناصر موجود در محیط مدرسه و ماهیت تربیت معلمان است. اهمیت احساس بی معنایی و بی قدرتی که در برخی از نظریات روانشناختی به آنها اشاره شده، برای جامعه شناسان به مراتب بیشتر است. این نقطه نظر، بی رمقی نوعی از خود بیگانگی است که ناشی از عوامل استرس آفرینی است که خود این عوامل ریشه در ساختار اجتماعی جامعه و ساختار  سازمانی مدرسه دارند. به همین دلیل، جامعه شناسان برای کاهش احساس بی رمقی به تغییرات ساختاری و سازمانی توجه دارند(دورکین، 1997؛ نقل از شارع پور، 1386).

بی­رمقی معلم نوعی از خود بیگانگی است که محصول شکاف ادراک شده بین انتظارات معلم (انتظاراتی که در طول دوران تربیت معلمی پدید آمد) و تجربه وی در کلاس درس است(لکمیت و دورکین،1991). بسیار از معلمان به انگیزۀ ایجاد تغییرات اساسی در زندگانی کودکان وارد امر تدریس می شوند. به همین جهت دانشحویان مراکز تربیت معلم اغلب انتظار دارند که در آینده بتوانند بر زندگی کودکان تأثیر گذاشته، یادگیری آنها را ارزیابی کرده، کلاس درس را بخوبی اداره نموده، نظم و انضباط را حفظ و احتمالاً برای کودکان حالت مدل نقش«الگو» یا والدین دوم را ایفا کنند.

به همین علت است که معلمان نیز فرض می­کنند که پایگاه حرفه­ای مستقلی دارند. برخی از محققان معتقدند که مراکز تربیت معلم، معلمان را برای دیوانسالاری موجود در نظام آموزشی آماده نمی­سازند، دیوانسالاری که در آن استقلالی معلم، محدود می شود. معلمان همچنین آماده مواجهه با محیطی که مملو از کاغذ بازی اداری است. والدین توجه چندانی به یادگیری کودکان ندارند، و تفاوت­های طبقاتی و فرهنگی  زیادی بین معلم و دانش آموز وجود دارد و محیطی که در آن جامعه به معلمان احترام چندانی نمی­گذارد، نیستند.

به علاوه بی­رمقی معلمان در مدارس بزرگ شهری و بخصوص در میان معلمان کم تجربه، به مراتب بیشتر است.

با تلفیق دو دیدگاه روانشناختی و جامعه شناختی می­توان به این نتیجه رسید که بی رمقی مرکب از ابعادی است که سیمن[1](1975)برای از خود بیگانگی قائل شده است. بی­معنایی، بی قدرتی، انزوا، بی­هنجاری و بیگانگی[2] تحقیقات انجام شده در زمینه این ابعاد، حاکی از اهمیت کانونی دو بعد بی معنایی و بی قدرتی است(شارع پور، 1386: 295).

 

2ـ7ـ نظریات و اندیشمندان علوم اجتماعی

امیل دورکیم[3]

امیل دورکیم از پیامدهای پیشرفت و تمّدن هراسناک بود و فردگرایی[4] و بی­تفاوتی را از عوارض خطرناک آن به شمار می­آورد. وی معتقد بود که با «تراکم جمعیت و سپس تراکم اخلاقی»[5] و در نتیجه تقسیم کار، از بین رفتن هویت­های محلی و گوناگونی و تضادهای فرهنگی، آنومی[6] به وجود می­آید. آنومی عبارت است از شرایط در هم و برهم و به هم ریخته­ای که وقتی هنجارهای اجتماعی ضعیف شوند، از بین بروند یا در تضاد با هم قرار گیرند، هم در سطح فردی و هم در جامعه به وجود می آید(رابرتسون، 1374: 172).

“آنومی” از نظر دورکیم بر این اصل استوار است که«ارتباط اجتماعی فقط زمانی کارکرد دارد که امیدها، آرزوها و اشتیاق­ها و داعیه­های انسانی به وسیله موانع اجتماعی(سنت­های نادرست) متوقف نشود. به نظر دورکیم زمانی که تحول نیازها و خواسته­ها با وسایل و امکانات تطبیق نمی­کنند وامکانات موجود پاسخ گویی آنها نیست، باید در صدد محدود نمودن هیجانات برآمد، درغیراین صورت شرایط موجود صورتی انومیک به خود خواهد گرفت در زمان­های بحران، وقتی که قوانین یا نیروهای جمعی شکسته و فروپاشیده می­شوند، فرد در بی­اتکایی، بی­هنجاری و عدم تطابق با اوضاع موجود، دچار یأس و سرخوردگی می­شود و به طوری که نتایج آن ممکن است تا سرحد اختلالات روانی پیش رود. در نتیجه وضعیتی پریشان رخ می­دهد که کارکردهای موجود اجتماعی برای پاسخ گویی آن کفایت نمی­کند. به طورکلی محورها و اساسی قوانین که مکانیسم اصلی برای نظم روابط میان عناصر سیستم اجتماعی است، شکسته می­شود. چنین وضعیتی را دورکیم با کلماتی نظیر آنومی(بی­هنجاری و بی سازمانی) بیان می­کند(توسلی، 1382: 37ـ36).

دورکیم به آنومیکه نتایج آن به صورت­های مختلف نظیر خودکشی و فردگرایی شدید و بی­تفاوتی نمایان بود، به عنوان “بحران تمدن” اشاره می­کرد و آن را شاهدی بر عدم انسجام جامعه می­دانست. وی دریافت که پیوندهای خونی و مذهبی هیچ یک قادر به ایفای نقش منسجم کننده در جامعه معاصر نیست. تنها امیدی که وی برای انسان متجدد می­دید، سازمان­های شغلی و حرفه [7] بود(لاور، 1373: 54).

تا از این راه افراد یاد بگیرند که از خصیصه­های فردگرایی خود صرف نظر کنند و به نفع جمع از خواسته­های خود بگذرند و موجبات انسجام مجدد را فراهم آورد(مسعودنیا، 1380: 160). دورکیم در بحث علل پیدایش آنومی، به مسأله«فردگرایی» پرداخت، و آن را به دو نوع متمایز تقسیم کرد. “فردگرایی افراطی” که محصول گسیختگی پیوند میان فرد و اجتماع است و از نظر وی مذموم بوده و موجبات شررا فراهم می­سازد. “فردگرایی ناشی از تقسیم کار” نوع دوم فردگرایی مورد نظر وی است که برخلاف فردگرایی خودخواهانه نوع اول مورد ستایش وی بود و در جهان مدرن به نوعی کیش فرد تبدیل می شود (دورکیم، 1378؛ نقل از صداقتی فرد،1392).

بررسی مسئله خودکشی به دورکیم امکان داد که خطرهای فردگرایی معاصر را بررسی کند.

دورکیم انواع خودکشی به تناسب ارتباط و وابستگی فرد به جامعه به سه دسته تقسیم نمود:

خودکشی خودخواهانه؛ موقعیتی است که همبستگی در پایین­ترین مرتبه خود باشد که دورکیم آنرا «خودخواهانه» می­نامد.

خودخواهی هنگامی وجود دارد که وجدان جمعی ضعیف باشد(یعنی اعتقادات و عواطف جمعی در پایین­ترین حد قرار دارند) ارتباط جمعی محدود می­باشد، افراد بیشتر وقف منافع خود هستند تا منافع جمع. در موقعیتی که همبستگی­های اجتماعی ضعیف است، زندگی آدمی تهی از معنا و هدفی است که از گروه نشأت گرفته است. تعادل میان فرد و جامعه برهم خورد، میزان یگانگی بسیار اندک است.

خودکشی دیگرخواهی؛ به وضعیت­هایی اشاره دارد که در آن افراد از جمع و تعهداتی که بر آنها تحمیل می­کند به اندازه کافی جدا نشده­اند و میزان یگانگی بسیار زیاد است. در یک جامعه اعضایش دارای یک وجدان جمعی با اعتقادات و عواطف مشترک، که با یکدیگر رابطه متقابل داشته باشند و احساس کنند که وقف اهداف مشترکی هستند. دیگرخواهی نامی است که دورکیم به سطح بالایی از همبستگی اطلاق می­کند. که در شکل ایثارگرانه متجلی می­یابد(توسلی،1382: 58).

اما در نوع خودکشی آنومیک یا بی­هنجاری، در این نوع خودکشی رابطه فرد و جامعه به پایین­ترین سطح خود می­رسد. دورکیم واژه(آنومی) را به موقعیت کم نظمی اطلاق می­کند که جامعه تنها کنترل ضعیفی بر فرد دارد. ممکن است فرد، سرگردان مانده و احتمالاً به خودکشی رو آورد. در چنین شرایطی فردگرایی که به صورت ناهماهنگی و عدم تطابق با هنجارهای اجتماعی و کاهش همبستگی تجلی پیدا می­کند، منجر به از خودبیگانگی می­شود و شرایط آنومیک جامعه به این بیگانگی و جدایی فرد از هنجارهای جامعه دامن می­زند(توسلی، 1382: 59ـ37).

وی دو نوع از خودکشی­ها را بازتاب وضعیت مدرن می­داند؛ خودکشی خودخواهانه و خودکشی بی هنجار. هر دو نوع در نتیجه افراط در فردگرایی پدید می­آیند. از آنجا که قصد دورکیم در این کار نشان دادن خطرهای اجتماعی فردگرایی بود، می­توان گفت او مانند تونیس و توکویل، سنجش منفی از فردگرایی داشت و بر آن بود که فردگرایی پیوندهای اجتماعی را تضعیف می­کند(کیویستو، 1378: 143).

 

کارل مارکس[8]

کارل مارکس نیز در تبیین خود، به مفهوم بی­تفاوتی اشاره­ای نکرده ولی به مفهوم بیگانگی توجه کرده و آن را از جنبه­های آسیب شناختی نظام سرمایه داری شناسایی نموده است. مضمون مورد توجه او از این اصطلاح به معنای بی­تفاوتی در جامعه نزدیک است چنانچه می­توان بی­تفاوتی را از نتایج نهایی بیگانگی مدنظر مارکس دانست. از نظر وی «بیگانگی» به وضعیتی اطلاق می­شود که در آن انسانها تحت چیرگی نیروهای خود آفریده­شان قرار می­گیرند و این نیروها همچون قدرتهای بیگانه در برابرشان می­ایستد(کوزر،1370: 84).

به زعم مارکس، نهادهای عمده جامعه سرمایه­داری از دین گرفته تا اقتصاد سیاسی همگی دچار از خود بیگانگی شده­اند. انسانها برای بقای خود نیازمند همکاری هستند ولی در نظام سرمایه داری، همکاری طبیعی خرد شده است و انسان­ها نسبت به هم غریبه­اند ولی مجبورند کنار یکدیگر کارکنند(منطق موزاییکی). حتی اگر کارگران در خط مونتاژ با همدیگر دوست باشند خصلت ذاتی تکنولوژی موجب جدایی آنها می شود. چنین انزوایی آثار نامطلوبی به همراه دارد زیرا آنها را وادار به رقابت و حتی گاهی تضاد می­کند. آنان میخواهند بیشترین تولید را با حداقل روابط از نوع همکاری داشته باشند، آنانی که در این رقابت موفق می­شوند، پاداش می­گیرند ولی آنهایی که شکست می خورند جریمه می­گردند. این امر باعث نفرتی میان کارگران می شود که به نفع سرمایه دار است. لذا انزوا و نفرت شخصی باعث می شود که کارگران با یکدیگر بیگانه شوند. پس مارکس عامل این امر را اقتصادی می­داند و آن را در روابط تولیدی جستجو می­کند و امیدوار است چنین روابطی که مبتنی بر سوداگری است با روی کار آمدن نظام سوسیالیستی از بین برود(مسعودنیا، 380 1: 160).

از این رو کارل ماکس، بیگانگی یا بی­احساسی افراد را در مفاهیمی همچون کار، تولید خود و همنوعان مورد بررسی قرار داده. در روند تولید سرمایه­داری، تولیدکننده یا کارگر، محصول کار خویش را از خود جدا می­بیند و در نتیجه کار را در مقابل خود و خود را نسبت به آن بیگانه می­یابد. در این جا طبیعت و فن­آوری ساخته دست بشر بر انسان مسلط می شود. از طرف دیگر از نظر وی، کار و کارخانه که می­بایست در سازندگی انسان مؤثر باشد اما در سازمان تولید سرمایه­داری، نوعی روند بی­معنا و بی محتواست که فاقد سازندگی و در جهت برآورد نیازهای واقعی او قرار ندارد. از این رو، مارکس چند نوع بیگانگی در نظام سرمایه­داری را بویژه در فرآیند تولید بر می­شمارد؛ بیگانگی از ویژگی­های وجودی خود[9]، بیگانگی از همنوعان یا دیگران[10]، بیگانگی از جامعه[11] که در هر یک از آنها از لحاظ معنایی، با مقوله«بی تفاوتی اجتماعی» ارتباط­هایی را یافت.

به باور وی، انسان بیگانه از خود، کار آلینه شده، باعث بیگانگی خود فرد از خصلت انسانی خود می شود و خود آگاهیش را از دست می­دهد و باعث تبدیل شدن آن به موجودیتی خارج از هستی اعضاء خویش می­شود. اریک فروم[12] و مارکوزه[13] نیز بیگانگی را ناشی از جامعه صنعتی و پیچیدگی­های تولید می­دانند و معتقدند که خودآگاهی بشر در ابعاد فردی و جمعی او را دچار پریشانی ساخته و در نتیجه انسان­ها به وسیله فرهنگ صنعتی و وسایل ارتباط جمعی و اجتماعی شدن باعث بی­احساسی و بی­عاطفگی و فاصله­گیری از محیط اطرافش(دیگر همنوعان، محیط­های کار و زندگی و …) شده، و خودآگاهی خود را از دست داده است. نتایج این بیگانگی، پوچی و بی اهمیتی، بی اعتمادی و در نهایت انواع آسیب­های اجتماعی از سطوح کم و بیش ساده به شکل افسردگی تا سطوح عمیق وارتکاب به جرمهای سنگین وجنایت است(توسلی، 1382: 33ـ32).

مارکس مسئله تنهایی طبقه کارگر را در زیر نفوذ نظام سرمایه­داری اولین بار درساختاری فلسفی پیش کشیده و شناخت این پدیده را از محدوده­ی فردی به گسترده­ای از جامعه توسعه داد. او براین گمان بود که در جامعه مدرن«کاریک امر جبری است» و بر بنیاد خلاقیت و خواست و یا حتی نیاز فردی صورت نمی­گیرد، دلیل این امر آن است که کارگرهیچ گونه کنترل و تسلطی بر جریان کار و تولید ندارد. آنچه او تولید می­کند در نهایت به ضرر وی به کار برده می شود و سرانجام خود او هم در بازار کار به کالای قابل خرید و فروش تبدیل می­شود. با مطرح شدن جامعه مدنی که توسط انقلاب صنعتی و تغییرات چشمگیر قرن بیستم را به دنبال داشت، مسأله«از خودبیگانگی» کمکم به صورت گسترش جوامع صنعتی در نهایت، جوامع سنتی و مظاهر آن را از بین می­برد، زیرا دنیای صنعتی با بوجود آوردن روابط متفاوت دیگری انسان­ها را از هم جدا می کند و ساختار جامعه بسته را از بین برده و سرانجام در چنین دنیای مدرنی انسان بیش از هر زمان دیگری احساس تنهایی می­کند. از این رو بود که مارکس(1373) در تبیین جدا افتادگی و بیگانگی انسان­ها می­اندیشد یک قدرت غیر انسانی ورای همه چیز و همه کس(حتی نظام سرمایه داری) حاکم است(صداقتی فرد، 1392: 32).

از نظر وی، معنای بنیادین مفهوم از خودبیگانگی این است از هم گسیختگی بستگی­های متقابل طبیعی میان مردم و نیز بین مردم و آنچه تولید می کنند از خودبیگانگی برای این رخ می­دهد که سرمایه­داری نظام طبقاتی دوگانه­ای را به ارمغان آورده که در آن، شماری از سرمایه­داران مالکیت فراگرد تولید، فرآورده های تولیدی و زمان کار کسانی را که برای آنها کار می­کنند، به دست دارند. در جامعه سرمایه­داری، انسان­ها به جای آن که به گونه طبیعی برای خودشان تولید کنند، به صورت غیر طبیعی برای گروه کوچکی از سرمایه­داران تولید می­کنند(ریتزر، 1374: 30).

مارکس معتقد شد که در پی تولید زنجیره­ای و ماشینی، وجود انسانی کارگر، شیء پرستی یا چیزوارگی می­یابد به بعضی از ماشین و تابع حرکت آن تبدیل می­شود. کارگر نه به عنوان انسان، بلکه به عنوان نیروی کمکی ماشین به نرخ آزاد در بازار خریداری و ضمیمه دستگاه خودکاروسازنده می­گردد.کارگر ازعاقبت دستاوردهای خود نیز بیخبر می­ماند(شیخاوندی، 1384: 120ـ115).در نظام سرمایه داری آدمیان با خود بیگانه­اند، خویشتن خود را در جمع از دست داده­اند و ریشه همه با خود بیگانگی­ها، با خودبیگانگی اقتصادی است(آرون، 1377: 200).

 

ماکس وبر[14]

ماکس وبر پس از مارکس، در باب از خود بیگانگی آدمیان در جامعه جدید سخن گفت و کوشید تا این پدیدار نوین یعنی بیگانگی را بررسی روح سرمایه­داری[15] جستجو نماید. وبر نیز مستقیماً به بی­تفاوتی اشاره نداشت اما به نظر او نمود اصلی این چنین انسان از خودبیگانه ای در عقلانیت خشک، رسمی و بی­روحی است که می­توان قرابت­هایی را با مفهوم بی تفاوتی در آن یافت، به زعم او گرایش بشر به تراکم ثروت به سوی نوعی عقل­گرایی ابزاری پیش می رود و با توسعه سرمایه­داری، کنترل ارزشی به تدریج از عقل­گرایی فن­گرا جدا شده و سپس عقلانیت اقتصادی با لذت جویی سودگرایانه[16] ترکیب می­شود. پدیده­ای که در محتوای جدیدی به نام نظم صنعتی پا به عرصه می­نهد(آرون،1377، نقل از صداقتی فرد،1392).

وبر از تشبه قفس آهنین[17] درباره دستاورد نهایی این نظام خشک و بی روح استفاده کرد.

در توصیف دیوان سالاری(بوروکراسی) معتقد بود افراد در این نظام به چرخ دنده­های کوچک  ماشین تبدیل می­شوند و حس فردیت، خلاقیت و آزادی خود را از دست می­دهند و از یک منظر نوعی بی­تفاوتی را در جامعه تداعی می­کند. دیوانسالاری(بورکرواسی)نگرش بیگانه و انسانیت زدایی شده­ای را به وجود می­آورد که به گفته وبر در جهت حذف عشق، نفرت و همه عناصر صرفاً شخصی، غیرعقلانی و عاطفی که از محاسبه می­گریزند عمل می­کند. می­توان گفت اندیشه گریز از آزادیهای ناشی از زندگی عقلانی جدید و جستجوی امنیت از دست رفته در دامن جنبش­های فراگیر توده ای، چنانکه بعدها در آثار هانا آرنت[18] و اریک فروم عنوان شد ریشه در اندیشه­های ماکس وبر دارد(بشیریه، 1378: 57).

سازمان بوروکراتیک همراه با ماشین به ساختن زندان­های آینده مشغول است که در آنها شاید انسانها همانند دهقانان در مصر باستان باشند. تسلیم و بی قدرت، درحالی که مصلحتی صرفاً  فنی، یعنی اداره عقلانی و رسمی به یگانه ارزش نهایی تبدیل می­شود. قدرتی که هدایت زندگی آنها را در اختیار دارد(کیویستو، 1378: 84).

مسأله­ای که جامعه صنعتی جدید(به تعبیر مارکس) یا جامعه بورکراتیک جدید(به تعبیر وبر) را با مشکل جدی و خطر عظیمی مواجه نموده و انسان را به مهره ای در نظام اجتماعی را چون قفسی آهنی برای خلاقیت و تشخیص انسانی تبدیل خواهد کرد.او در توصیف و تشریح کارکردهای منفی و نامطلوب دیوانسالاری می­گفت«بوروکراتیزه شده جهان نوین» کارش به شخصیت­زدایی[19]کشیده است. در جامعه شناسی، شخصیت زدائی یعنی وضعی که در آن فرد احساس روشنی از هویت شخصی خویش نداشته باشد، نسبت به خودبیگانه شود و چنین پندارد که رفتار و شخصیت او نابجا و در مقابل نیازهایش بی­معنایند. فقدان تعادل در شخصیت به این صورت در درون شهرهای بزرگ و فرایند صنعتی شدن پدید می­آید. شاید مفهوم بی­تفاوتی اجتماعی در معنای شخصیت­زدایی و مورد نظر وبر قابل استخراج باشد، چرا که افراد در چنین حالت اجتماعی، توأمان به بی هویتی بیگانگی از خود، پوچی و بی معنایی دچار خواهند شد(صداقتی فرد، 1392: 34).

جرج زیمل

زیمل در مقاله«کلان شهر و حیات ذهنی» به مشکل انسان مدرن در مواجه شدن با جامعه صنعتی و تکنولوژی می پردازد. او معقتد است که مشکل انسان ابتدایی غلبه بر طبعیت بود، اما مشکل انسان مدرن تضاد جدید او با محصولات فرهنگی است که خود ساخته است. در محیط روستایی محرک­ها محدود و عادت شده هستند و روان انسان در وضعیت متعادل­تری قرار دارد، اما در محیط شهری محرک­ها متنوع، لحظه­ای، غیر قابل پیش بینی و خشن هستند و در نتیجه انرژی فکری و احساسی زیادی را طلب می­کنند. در محیط روستایی روابط احساسی و عاطفی در ابعاد ناخودآگاه روان جای دارند و زندگی روزانه بر مبنای سنت و عادت آسان می­گردد، در حالی که در محیط شهری خصلت زندگی،«عقلانی شدن»[20] آن است. به زعم زیمل، کلان شهر کانون اقتصاد پولی بوده است که رابطه نزدیکی با تسلط عقل بر رفتار و گرایش­های واقع بینانه مبتنی بر محاسبه با پدیده­ها را دارد. فردی که به عقل متوسل می شود در ضمن نوعی بی تفاوتی نسبت به پدیده­ها دارد روابط شخصی و عاطفی را کمتر در امور دخالت می­دهد. حاصل زندگی در این شرایط که محرک­های بی­شماری مرتباً اعصاب انسان را تحت تأثیر قرار می­دهند، نگرش«بلازه» حالت دلزدگی یا بی­تفاوتی[21]  است. یعنی یک حالت بی­تفاوتی که زمانی پدید می­آید که اعصاب آن قدر مورد تهاجم محرک­های متناقض قرار گرفته باشد که به سرحد تحریک پذیری برسد و دیگر توانایی پاسخ دادن را نداشته باشد. کسی که دچار حالت «بلازه» دلزدگی اجتماعی[22]با باقی ماندند در محیط شهری نمی­توان اعصاب خود را ترمیم کند. ماهیت «بلازه» بی­تفاوتی نسبت به تمام چیزهاست، البته نه به این معنی که فرد همانند یک آدم عقب افتاده تفاوت چیزها را نمی­بیند، بلکه به این معنی که تمایز بین چیزهای بی اهمیت می­شود. همه در یک سطح خاکستری و هم شکل دیده می­شوند که در قالب آن اولویتی وجود ندارد. این ذهنیت در چهارچوب اقتصاد پولی شکل می­گیرد. پول وارد تمام ابعاد زندگی می­شود و همه تفاوت­ها با پول سنجیده می­شود. درون همه چیز خالی می­شود و ویژگی و بی­همتا بودن بی معنی می­گردد(ممتاز، 1379: 119ـ  117).

فرد شهری با اینکه در طول روز با افراد زیادی سر و کار دارد که در مقایسه با تعداد افرادی که یک روستایی در روز می­بیند قابل مقایسه نیست اما تنها و جدا افتاده است. آشنایان کمی دارد و یک فرد روستایی یا شهر کوچک فردی سرد و بی تفاوت محسوب می­گردد، اما در واقع این بی­تفاوتی ظاهری است. به طوری که انسان در مقابل محرک­ها و برخورد با شخصیت دیگران تحت تأثیر قرار می­گیرد اما گذرا بودن و بی شمار بودن آنها چاره­ای برای فرد جز انطباق با این شرایط باقی نمی­گذارد. شهرنشین فردی بی­تفاوت و بیگانه نسبت به جهان اطراف است و فاصله گرفتن و جدایی یکی ازابعاد اصلی جامعه پذیری در شهر است.

علی­رغم تمامی این شرایط زیمل بعد دیگری را نیز مطرح می­سازد و آن آزادی است که فرد در شهر دارد در هیچ محیطی دیگر نمی­تواند داشته باشد. زیمل اصولاً معتقد است که پدیده­های اجتماعی از ابعاد متضاد تشکیل شده­اند، به همین ترتیب شخصیت شهری به عنوان یک شکل اجتماعی دارای دو بعد است؛ یک بعد آن حالت«بلازه» و بی تفاوتی است و بعد دیگر آن«آزادی» است. او شهر را یک مجموعه پویا در نظر می­گیرد، که از یک طرف باعث حالت«بلازه» یا بی تفاوتی و دلزدگی می­شود و فرهنگ یک بعدی رشد می­کند و از طرف دیگر همین محیط امکان شکوفایی خلاقیتها را فراهم می­سازد(همان، ص123ـ 120).

جامعه شناسان و روان شناسان اجتماعی کنونی حوزه شهری نیز، خصوصیات و مقتضیات حیات و ساختار شهری همچون جمعیت زیاد، کیفیت روابط اجتماعی، عقلانیت حاکم بر مناسبات میان افراد و نظایر آن را عامل مهمی در بروز پدیده بی­تفاوتی اجتماعی می­دانند. چنانکه پژوهش استانلی میلگرام[23] در یک شهر بزرگ(مانهاتان) و یک شهر کوچک(در نزدیکی نیویورک) و پژوهش آمانو[24]در چندین شهر مختلف نشان داد که با افزایش جمعیت و پیچیده­تر شدن روابط اجتماعی، تمایل به نوعدوستی کاهش یافته، بر میزان بی­تفاوتی افزوده می­شود(کلانتری و همکاران، 1386: 28).

[1]- Seeman

[2]- ALination

[3]- E.Durkhoim

[4]- individualism

[5]- Moral density

[6]- anomie

[7]- Professional organization

[8]- K- Marx

[9]- Self Alienation

[10]- Others Alienation

[11]- Social Alienation

[12]- from

[13]- Marcuse

[14]- weber

[15]- Spinit of oapitalism

[16]- Utilitarian hedonism

[17]- lroncage

[18]- Arnt

[19]- Dersonalization

[20]- Rationalization

[21]- Blasé out

[22]- social Blasé

[23]- milgram

[24]- Amato