دانلود پایان نامه

میداند بنابراین برای محافظت از ” خود” و اجراهای آن در زندگی روزمره مفهوم “مدیریت تأثیرگذاری” را مطرح میکند. وی در پرداخت این مفهوم چنین ادعا میکند که افراد در هنگام کنش متقابل میکوشند جنبهای از “خود” را نمایش دهند که مورد پذیرش دیگران باشد اما کنشگران حتی در حین انجام این عمل میدانند که تماشاچیان را احساس میکنند، به ویژه مراقبت از عناصری که ممکن است اخلالگر باشند. کنشگران امیدوارند “خودی” را که به ایشان نشان میدهند به اندازهای قدرتمند باشد که خودشان میخواهند نشان دهند. کنشگران همچنین امیدوارند که نمایش آنها تماشاچیانشان را وادار سازد تا داوطلبانه به دلخواه آنان عمل کنند. گافمن این علاقهی اصلی را به عنوان “مدیریت تأثیر گذاری” مطرح نمود (ریتزر 1384، 296).
به عقیدهی گافمن، ما درپروسهی اجتماعی شدن که البته ثابت نیز هست در ظاهر میپذیریم که یک شخص شاد یا ناراحت باشیم. در انطباق و تأیید آن ما نقش مستقل خودمان راتعریف میکنیم. از این پس تا هنگامی که طلسمی از این خود دانشی ارائه میدهیم، ما نه صرفاً زندگی که عمل میکنیم. ما ویژگی برگزیدهمان را تنظیم و بازی میکنیم. ما چکمهای6 از چارهجویی میپوشیم. احساساتمان را حفظ کرده و به گونهای آرمانگرایانه رفتار میکنیم. ما خودمان را به گونهای ترغیب میکنیم تا آن گونهای باشیم که هستیم. فداکار، تحقیرآمیز، بیدقت یا سخت گیر، ما در مقابل حضار خیالی تک گویی میکنیم(همانند صحنه تئاتر) و خودمان را به طور خوشایندی در پوششی از قسمت انتقال ناپذیرمان میپوشانیم و در نتیجه پوشیده شدن، ستایش درخواست میکنیم و انتظار داریم تا در میان یک سکوت عمومی از بین برویم. ما تظاهر میکنیم در تمایلات نیکی که بر زبان میآوریم، زندگی میکنیم، همانگونه که تلاش میکنیم تا به مذهبی که تظاهر میکنیم معتقد باشیم(گافمن 1959، 56).
نادیده گرفتن صورت از نظر اجتماعی امری بسیار مشکل به نظر میرسد. صورت نشان دهنده سن، جنسیت، موقعیت اجتماعی- اقتصادی و حتی شخصیت افراد است. صورت منبع ارتباطات شفاهی و نیز روابط غیر کلامی است(سینوت 1990، 606). از نظر گافمن صورت در تعامل چهره به چهره و نیز در عملکردهای اجتماعی از اهمیت زیادی برخوردار است. صورت اجتماعی یک صورت عمومی است و نیازمند تغییر دائمی نقاب موجود بر آن است. آرایش وسیلهای برای به دست آوردن این نقاب است. تنها در شرایط احساسی شدید تنهایی یا درحضور دوستان است که نقاب (آرایش) کنار میرود و همان شخص واقعی ظاهر میگردد (سینوت 1990، 61).
بر اساس پژوهشهای گافمن، افراد نه تنها باید کنترل مداومی از حرکات و اعمال بدنی خود به طور مستمر اعمال نمایند، بلکه باید به گونهای عمل نمایند که دیگران نیز شاهد چنین کنترلهایی باشند و اگر فردی به دلایلی قرار است وقفهای درکنترل بدنیاش روی دهد باید به وسیله حرکات کالبدی یا اظهار تعجبهای اخباری به دیگران حالی کند که اشتباه رخ نداده است(گیدنز 1382، 87).
کنشهای فردی به گونهای سازماندهی شدهاند که افرادی که ویژگی اجتماعی معینی دارند، در یک شیوه مناسب و مقتضی، به گونهای قابل پیشبینی رفتار کنند و البته تمام تلاش خود را به کار میگیرند تا به همان گونهای نمایش دهند که میخواهند باشند و حضار را به کنشهای متقابل دلخواه خود، واداراند. لذا، فرد انگیزههای زیادی خواهد داشت برای اینکه سعی کند تا تأثیری که دیگران از موقعیت او درک میکنند را کنترل کنند. این شرح با برخی تکنیکهای معمولی که شخص به کار میبرد تا چنین تأثیرات را نگه دارد با برخی از پیشامدهای احتمالی معمول با این تکنیکها مرتبط است(گافمن 1959، 15).
گافمن این علاقه کنشگر را که شامل ترفندهایی برای حل مسائل و پیشامدهای احتمالی است “مدیریت تأثیرگذاری” مینامد. “مدیریت تأثیرگذاری” یعنی مهارتهای تعاملی که هویتهای خاص را به دیگران میفرستد و میکوشند که در پذیرش آنها منشأ اثر شوند. این مهارتهای تعاملی شامل توان و سبک نمایشی آرمان گرایی، نظارت بیانگرانه، تحریف و رمزآلودگی میشوند. بسیاری از این مهارتها از اجتماعی شدن اولیه منشاء میگیرند و در ارتباط غیر کلامی تجسم یافته و نیز در زبان، روال معمول را به خود میگیرند (جنکینز 1381، 121).
همانطور که گافمن اظهار میدارد، از آنجایی که در زندگی روزمره، رویاروییها تأثیرگذاریهای مهم و اولیه دارند(گافمن 1959، 11). ظاهر، که برای خود شخص و برای دیگران قابل رؤیت و نمایش است، میتواند به عنوان نشانهای برای تفسیر کنش به کارگرفته شود و در نتیجه بدن فقط نه تنها موجودیتی ساده، بلکه وسیلهای عملی برای کنار آمدن با اوضاع و احوال بیرونی است و حالات چهره وحرکات بدن محتوای اساسی نشانههایی است که ارتباطات روزمرهی ما مشروط به آنهاست و برای آن که بتوانیم با دیگران در تولید و بازتولید روابط اجتماعی و هویت شخصی خود شریک شویم باید بتوانیم نظارتی مداوم و موفق بر چهره و بدن خود اعمال کنیم(آزاد ارمکی 1381، 4).
او در اثر خود به نام “داغ” (Sigma ) 1963 به شکاف آن چه که یک فرد باید باشد و واقعاً هست میپردازد و هرشخصی که شکافی میان این دو هویتش باشد را داغ خورده (Stigmtized) مینامد. او علاوه بر اهمیت بدن برای نشان دادن خود در زندگی به داغ ننگ خوردن و از دست دادن اعتبار و شأن اجتماعی نیز اشاره میکند. و میان ویژگیها یا نسبتهای بیاعتبار کننده و نشانهایی که واقعاً فرد را بیاعتبار میکنند فرق میگذارد(آدام 1376، 163).

2-2-2 نوربرت الیاس
الیاس نیز در مطالعه مشهوری که درباره گفت
مانهای مربوط به رفتار متمدن به عمل آورده، پیکر بندی مردن فردیت را در علایم و رموز کردارهای بین اشخاص، از اواخر قرون وسطی تا قرن نوزدهم، دنبال میکند (1978). او میخواهد نشان دهد که شکلهای تازهای از خودآگاهی پدید آمده که میتوان آن را در اموری جزیی و پیش پا افتاده، مثل کنترل جسمانی از طریق منافذ بدن، چه در خوردن و چه در دفع مواد زاید و چه در جنسیت، مشاهده کرد. گرایش فزایندهی مردم به معاینه و مراقبت خود و دیگران یکی از نشانههای این واقعیت است که چگونه مسئلهی رفتار بعد از رنسانس به بعد ویژگی دیگری یافته است: مردم خودشان و دیگران را با سنجیدگی بیشتری شکل میدهند (الیاس 1987، 79). مردم نه تنها در حضور غریبهها یا افرادی از رتبهی بالاتر، حتی در خلوت نیز به امر نظارت بر خود دست مییابند. در کتابهای مربوط به آداب نزاکت این تغییر هنجاری با فرایندی معکوس یعنی ناچیز شمردن آن امور مشخص میشوند. به موازات گسترش دائمی آستانه شرم وخجلت، نه تنها بدن تحت انقیاد تابوهای متزاید در میآید، بلکه برای یادآوری قواعد ناظر بر “طبیعی بودن” نیازها، کمتر وکمتر مناسبت فراهم میشود. جایی که فرد حتی از صحبت کردن در باب “آن” نیز خجل میشود، دیگر نیازی به یاد آوری “آن” نیست. شرایط کلان ساختاری فرایند متمدن شدن، همان پدیدههای انحصار قدرت منابع، تمرکز و ایجاد ” انحصار زور” هستند، که همه شان در بسترهای واقعی و تاریخی فئودالیسم غربی مستقر شدند(کوزمیکس 1384 ، 156).
به نوعی دیگر میتوان گفت که تقابلی وجود دارد بین دغدغهی بورژوا با پس انداز کردن و مصرف تجملی اشرافیت. هر دو توسط قیود اجتماعی شکل میگیرند. برای مثال اشراف ناچارند از ضروریات رتبه خویش که مستلزم اثبات نمایشی است، تبعیت کنند. منزلت بالای اشرافیت تکلیف سخاوت اجتماعی را ایجاد می کند (کوزمیکس1384، 163).
بنابراین کار الیاس حاکی از این است که مفاهیم و برداشتهای جدید ازخود با شکلهای بازیگوشانه مبتنی بر مصنوعیت و منش دارای کردارها گره خورده است. به عبارت دیگر، درطول فرایند مدرن شدن، افراد به دنبال راههایی برای تشخیص متمدن از نامتمدن و ظرافت و آدابدانی از بینزاکتی هستند. میتوانیم نتیجه بگیریم که تصورات مربوط به رفتار مطلوب یا متمدن برای پروراندن معیارهای “شمول و طرد” اجتماعی مورد استفاده قرار گیرد. اصطلاحات بدسلیقگی و خوشسلیقگی و غیره روشهای خامی برای ارزشگذاری هستند، اما اعتبار آنها تنها از قدرت و منزلت گروههای اجتماعی به کارگیرندهی آنها ناشی میشود”(بایلی 1991، 71).
به نظر الیاس عنصر اساسی و ذاتی مفهوم تمدن نفس رشد یابنده ، متوازن و ثبات آحاد مردم در قبال زندگی اجتماعی خود با دیگران است که موجب افزایش رفاه و لذت و کیفیت زندگی برای همهی شرکت کنندگان در این فرایند و نهایتاً برای کل نوع بشر میگردد و همچنین موجب بالا رفتن بخت سعادت برای همان افرادی که نفس خویش را تنظیم و مهار میکنند(الیاس 1377، 213).
به عقیدهی الیاس هیچ جامعه و هیچ گروه یا قومی در جهان وجود ندارد که دربارهاش بتوان گفت آنها متمدناند. لذا معیارهای مشخص و ملموسی وجود دارد که میتوان با استفاده از آنها نشان داد برخی جوامع، از پارهای جهات، نسبت به یک قرن قبل متمدنتر شدهاند(الیاس 1377، 246).
او معتقد است فرایندمتمدن شدن محصول برنامهریزی دقیق و دراز مدت نبوده است(جلایی پور 1386، 694) اما نظم مشخصی دارد(الیاس 1377، 246).
الیاس معتقد است رفتارها و گرایشهای عقلانی و غیر عقلانی آدمیان به شیوههایی خصمانه یا دوستانه با هم عجین شدهاند که این رشتهی در هم بافته میتواند تحولاتی را به وجود بیاورد که هیچ فرد خاصی آن را طراحی نکرده است. فرایند متمدن شدن نه امری عقلانی (اگر منظور این باشد که محصول تلاشهای نیتمند و هدفمند آدمیان باشد) و نه امری غیر عقلانی (اگر منظور شیوه پیدایش آن غیر قابل فهم باشد) است. این فرایند کورکورانه شروع میشود وحرکت آن از طریق پویایی درونی شبکهی روابط و از طریق تغییرات معینی که در وابستگیهای متقابل افراد اتفاق میافتد ادامه پیدا میکند(جلاییپور 1386، 694-697).

2-2-3 پییر بوردیو
بوردیو، جامعه شناس فرانسوی است که مفهوم سازی او از سرمایهفیزیکی تأثیر قابل ملاحظهای در رشد جامعهشناسی بدن داشته است (فدرستون 1987 به نقل از ذکایی1387، 176). بوردیو سرمایهبدنی را به مثابه یکی از انواع فرعی سرمایهفرهنگی، نوعی منبع فرهنگی میداند که در بدن سرمایهگذاری شدهاست(بوردیو 1986 به نقل از ذکایی1387، 176). تولید سرمایهجسمانی به شکل دهی اجتماعی بدنها توسط افراد از طریق ورزش، فراغت و دیگر فعالیتها اشاره دارد که خود ریشه در عاداتوارههای افراد دارد. این شکلدهی به گونهای است که منطبق با جایگاه طبقاتی افراد است و ارزش منزلتی ویژهای بدانها میبخشد. بوردیو در کتاب تمایز (1984) نظریهای را طرح ریزی میکند که بر پایهی ارتباط بین منزلت، سلیقه و بدن استوار است و براین اساس، نحوهی تجلی روابط منزلتی و قدرت را در سبکها و سلیقههای مختلف نشان میدهد، روابطی که در سطح کلان بیانگر نظام اجتماعی نیز هستند. در بسیاری از ساختهای غربی برای کسب موفقیت باید جلوه و ظاهر موفق نیز داشت، یعنی آن که آگاهی متفاوتی از سلیقه و سبک را به وجود آورد. بدن جوان، زیبا و محکم به نشانهای از شادی و منزلت بیان شده است( یوهانسون 2000، 116).
بوردیو در کتاب “تمایز” با صورت بندی جدیدی گروههای درون طبقه و سبک زندگی را به عنوان میانجی طبقه و منزلت معرفی میکند و به توضیح و تشریح تفاوتهای سبک
زندگی گروههای متفاوت طبقاتی میپردازد (جنکینز 1385،210). بوردیو با اعتماد به این که خاستگاه همهی کنشها، نظام علایق و ترجیحاتی است که منش یک طبقه را شکل میبخشد رابطهی هر کس با بدنش را یکی از جنبههای بنیادین نظام منش طبقاتی برشمرده است (بوردیو 1381، 238-241). براین اساس در یک طرف رابطهی ابزاری با بدن است که طبقات کارگر در همه کنشهایی بروز میدهند که حول محور بدن میگردند. در طرف دیگر گرایش طبقات ممتاز قرار دارد که با بدن به مثابه یک غایت فی نفسه رفتار میکنند (بوردیو1390،291).
بوردیو، هدف مدیریت بدن را اکتساب منزلت، تمایز و پایگاه میداند. وی در تحلیل خود از بدن به کالایی شدن بدن در جوامع مدرن اشاره میکند که به صورت سرمایه فیزیکی ظاهر میگردد. بوردیو تولید این سرمایهفیزیکی را در گرو رشد و گسترش بدن میداند. به گونهای که بدن حامل ارزش در زمینههای اجتماعی گردد. از نظر بوردیو، بدن به عنوان شکل جامعی از سرمایهفیزیکی، در بردارنده منزلت اجتماعی و اشکال نمادین تمایز است(شیلینگ 1993، 127). تبدیل سرمایهفیزیکی در واقع به معنای ترجمه و تفسیر حضور بدنی بر حسب اشکال گوناگون (سرمایهاقتصادی ، اجتماعی و فرهنگی) در میدان کار، اوقات فراغت و غیره میباشد. بوردیو با در نظر گرفتن بدن به عنوان یک سرمایهفیزیکی هویتهای افراد را با ارزشهای اجتماعی منطبق با اندازه ، شکل و ظاهر بندی مرتبط سازد(شیلینگ 1993، 14).
علاقهای که طبقههای مختلف به نمایاندن خود دارند، و توجهی که مبذول میکنند آگاهی از فوایدی است که این کار برای آنان دارد. بنابراین زمان و تلاش و فداکاری و دقتی که عملاً روی آن میگذارند، متناسب با بختهای سود مادی و نمادینی است که میتوانند به میزان معقولی از آن انتظار داشته باشند (بوردیو 1390، 280). بوردیو هدف مدیریت بدن را اکتساب منزلت، تمایز و پایگاه میداند.
اعتماد به نفس حاصل از شناخت معینی که فرد از ارزش خویش، خصوصاً ارزش بدن یا گفتار خویش به دست میآورد، در واقع پیوند تنگاتنگی با مقام و موقعیت او در فضای اجتماعی (همچنین، قطعاً با خط سیر او) دارد (بوردیو 1390، 281). بخت و اقبال تجربه کردن بدن خویش به مثابه جلوهگاه موهبت زیبایی، و معجرهای مستدام، هنگامی به مراتب بیشتر میشود که ویژگیهای بالقوه جسمانی با میزان تصدیق و به رسمیت شناختن آنها متناسب باشد، و برعکس، احتمال تجربه کردن بدن با ناراحتی و پریشانی ، شرم و کمرویی هنگامی افزایش مییابد که بدن آرمانی و بدن واقعی، بدن رویایی و “ضمیر آینهواری7 ” که در واکنشهای دیگران منعکس میشود، اختلاف داشته باشند.(بوردیو 1390، 281-284).
صرف اینکه این واقعیت که همه پسندترین ویژگیهای جسمانی (باریک میانی، زیبایی و غیره) به صورت تصادفی بین طبقهها توزیع نمیشود، کافی است تا این امکان را منتفی بدانیم که رابطهی عاملان با بازنمود اجتماعی بدنشان ناشی از نوعی بیگانگی عام است که “بدن برای دیگران” را میسازد. ” بدن بیگانه شده”ای که سارتر توصیف میکند، بدنی عام و کلی است، همچنین “بیگانگی”ای که با درک شدن و نامیده شدن بدن بر آن آوار میشود، و بنابراین با چشم دوختن و سخن گفتن دیگران صورت عینی پیدا میکند، بیگانگی عام وکلی است(سارتر به نقل از بوردیو 1390، 284). “بدن برای دیگران ” که پدیدارشناسها از آن سخن

دیدگاهتان را بنویسید