Posted on

در سده­ی بیستم پیشنهاد­هایی درباره اهمیت محیط درون خونواده واسه اجتماعی شدنکودک به عنوان بخشی از نظریه های روان شناختی مطرح شد. تقریبا از دهه ۱۹۲۰ تا ۱۹۶۰نظریه های یادگیری رفتارگرا حاکم بودن. از نظر اونا، کودکان به منزلهلوحی سفید هستن و قدرت والدین واسه آموزش اونا به شکل خوب یا به عنوان عاملاصلی محسوب می شه. نظریه های روانکاوانه بر اهمیت تجربه های اولیهخانوادگی در تعیین نتیجه اضطراب های داخلی ساز و کارای دفاعی و اجتماعیشدن ارزش ها تاکید می کرد. از وقتی که انقلاب شناختی به وجود اومد و نظریهیادگیری به عنوان نظریه اجتماعی- شناختی بازنگری شد، به نقش فعال کودکانبعنوان عامل مهم در اجتماعی شدن خودشون تاکید در حال افزایش ای شد و در حال حاضربه صورت روزافزونی بر نقش درک­های دوطرفه والد و کودک در مورد خواسته ها وتصمیمات همدیگه به عنوان تعیین کننده تاکید می شه. اما هیچ­یه از اینتغییرات نظری به صورت کلی این فرض اساسی رو که والدین تاثیر نیرومندی بررشد ویژگی های کودکان و سرپرستی زندگی اونا دارن، تحت تاثیر قرار ندادهاست (مکوبی و مارتین،۱۹۸۳).

اضطراب

درزمان هفتاد سال گذشته در مورد چگونگی­ی تربیت کودک اختلاف نظرهای کلی ای وجود داشت. در سال ۱۹۱۴ به مادران پیشنهاد می شد به دلیل حساس بودن دستگاه عصبی کودکان، اونا رو زیادتر از اندازه تحریک نکنن و از سال ۱۹۶۰به بعد به مادران آموزش داده می شد که بذارن کودکان تا جایی که می تونن همه چیز رو بیازمایند چون از این روش می تونن دنیای دورو برشون رابشناسند. در سال ۱۹۱۴به مادران می گفتن نباید به محض اینکه فرزندشون گریه کرد به اون غذا بدن یا با اوبازی کنن، چون با این کار کودکان رو لوس می کنن. نیم قرن بعد به مادرانگفتند ترسی از لوس شدن فرزندشون نداشته باشن. اگه مادر همیشه به محض اینکه کودکش گریه کرد به اون برسه کودک احساس امنیت و اطمینان می کنه. در حالحاضر به کمترین حد ممکن رسوندن اضطراب و به بیشترین حد رسوندن راحتی و احساس امنیت کودکیک ساله اهمیت فراوون تری داره (ماسن،۱۳۸۳).

 

۲-۴- پرورش بچه[۱]

بچه به عنوان نتیجه پروسه تربیتی خونواده و اثر پروسه های تعامل والدین و بچه از زمان های قدیم مورد توجه روان شناسا، جامعه شناسا و رهبران جوامع بشری بوده. اونا ایمان دارن که واسه اصلاح جامعه و بهتر شدن روابط جامعه ناچار باید به تحکیم بنیان خونواده و اصلاح اون پرداخت. مثلا درمان­گران آدم گرا شرط شکوفایی کودک رو محبت بی قید و شرط به خصوص از طرف مادر می دانند (راجرز[۲]، ۱۹۹۰، به نقل از خلیلی، ۱۳۷۸). مک کابی و مارتین[۳] (۱۹۸۱) فکر می کنند که خونواده و روش های تربیتی حاکم در اون بر نوجوانان و مسائل و مشکلات اونا، اثر مستقیم داره طوری که نوجوانان که مشکلات رفتاری هیجانی دارن، کسائی هستن که والدین اونا در بیان محبت و توجه به فرزندان خود ضعیف بوده و روش های تربیتی متناقضی داشته ان.

محبت

پرورش بچه روند بهره­ گیری از علم و مهارت­های مناسب واسه برنامه ­ریزی، پرورش و تدارک مراقبت از فرزنده(جون بزرگی و همکاران،۱۳۸۷).

پرورش بچه از دو جزء تشکیل شده: ۱ –جواب­دهی۲- توقع والدینی

پاسخدهی والدینی، به اندازه تعهد والدین واسه ایجاد فردیت و خوداطمینان­بخشی کودک در رابطه می­شه درحالی که والدین سازگاری، پشتیبانی کنندگی و نیازها و مطالبات خاص کودک رو درنظربگیرد. توقع والدینی یعنی تلاش­های والدین واسه وادارکردن کودکان به هماهنگ­شدن با کل خونواده با اعمال  نظارت و تلاش­های انضباطیه (باومریند، ۱۹۹۱ ؛ نقل از جون بزرگی وهمکاران، ۱۳۸۷). والدین رو براساس دو محور پاسخدهی و سطح انتظارات، می­توان به چهاردسته تقسیم کرد. محور اول(جواب­دهی) شامل دو زیر گروه س : گروه اول والدینی هستن که دارای سطوح بالای پاسخدهی هستن. این والدین نسبت به نیازای کودکان خود حساس هستن و نه فقط قادر به شناسایی نیازای کودکان خود هستن بلکه با در نظر گرفتن شرایط، جواب مناسبی به اون نیازها می­ بدن. گروه دوم والدینی هستن که دارای سطوح پایین پاسخدهی هستن. این والدین نه نیازای فرزندان خود رو تشخیص می­ بدن نه جواب مناسبی به اون نیازها می­ بدن. محور دوم(سطح انتظارات والدینی)، هم شامل دو زیرگروه س ،گروه اول والدینی که توقع بالایی دارن. اون­ها در کارای بچه هاشون دخالت کرده و اون­ها رو کنترل می­ کنن و گروه دوم والدینی هستن که دارای سطوح پایین توقع هستن. اون­ها کنترل کمتری روی فعالیت­های بچه هاشون اعمال می­ کنن و توقع و انتظار چندانی ندارن. براساس این دو محور باومریند چهار روش پرورش بچه رو معرفی کرده(جون­بزرگی و همکاران ، ۱۳۸۷) .

پرورش بچه فعالیتی پیچیده و شامل رفتارای خاصیه که یا به طور جدا از هم یا با هم رفتارای کودک رو تحت اثر قرار می دهد. علاقه به بررسی اثر والدین بر رشد کودک نتیجه طبیعی تئوری رفتارگرایی و فرویدی بود. رفتارگرایان کودک، علاقه مند بودن به این که چیجوری الگوهای تقویت در محیطی که کودک در تماس با اون هستش، منتهی به رشد می شد. نظریه پردازان فرویدی در مقابل بحث می کردن که تعیین کننده های اساسی رشد، زیستی هستن و به صورت دوری ناپذیری با آرزوهای والدین و خواسته های اجتماعی در اختلاف می باشن. در این نظریه فرض می شه که تعامل بین نیازای لیبیدویی کودک و محیط خانوادگی، تعیین کننده فرق های فردی در رشد کودک می باشه، پس از دو مدل به بررسی کودک پرداخته می شه:

مدل تحلیل روانی: محققانی که اجتماعی شدن رو از دیدگاه تحلیل روانی مورد بررسی قرار میدن تأکیدشان روی رابطه هیجانی والد- کودک و اثر این رابطه بر رشد روانی جنسی، روانی اجتماعی و شخصیته. این تئوری ها مطرح می کنن که فرق های فردی در رابطه­ هیجانی میان والدین و فرزندان از روی اجبارً باید از فرق در نگاه های والدین ناشی شده باشه (استنبرگ[۴]، ۱۹۹۴).

مدل یادگیری: محققانی که به سبک پرورش بچه از دیدگاه رفتارگرایی و یادگیری اجتماعی پرداخته ان، سبک های پرورش بچه رو براساس رفتارای والدینی تبیین می کنن. تأکید اونا بر تمرین های والدینی متمرکزه تا نگاه های اونا، تا اون حد که تصور می شه که فرق ها در رشدونمو کودک، انعکاسی از فرق ها در محیط یادگیریه که کودک در برابر اون بوده (همون).

 

۲-۵-سبک­های پرورش بچه[۵]

سبک های فرزندپروریاز جمله مفاهیمیه که مطرح کننده روش ها و فنون برخورد والدین با فرزندان در خونواده می باشه. دارلینگ[۶]و استنبرگ[۷] سبک های پرورش بچه رو منظومه ای از نگاه ها، چگونگی ایجاد رابطه و روش نگهداری بچه و هم اینکه جو عاطفی حاکم بر فضای رفتاری والدین تعریف می کنن. سبک های رفتاری والدین از سه جنبه بررسی شده. اهداف مربوط به جامعه پذیری، کارکرد والدین در کسب اهداف از طرف فرزندان و جو عاطفی حاکم بر خونواده، منظور از اهداف، یافته های و غایت هاییه که والدین در جریان جامعه پذیری فرزندان خود به دنبال اون هستن. مقصود از کارکرد والدین هم،مجموعه عمل های پدر و مادر در رابطه با کودک و اعضای دیگه خونواده می باشه و در آخر منظور از جو عاطفی، مجموعه روابط عاطفی،دلبستگی ها و انسجام میان اعضای دیگه خونواده می باشه(دارلینگ و استنبرگ، ۱۹۹۳،به­نقل از عطاپور،۱۳۸۰) نوع سبک پرورش بچه که والدین از خود نشون میدن بر رشد کودک اثر بسیاری می گذارد (بورن­استین[۸]، ۲۰۰۸)، باوم ریند[۹]، مک­کوبی[۱۰] و مارتین[۱۱]، ۱۹۸۶، به نقل از بورن استین، ۲۰۰۸) در مشخص ساختن چهار نوع سبک پرورش بچه نقش اساسی داشتن. سبک مقتدرانه[۱۲]، سبک مستبدانه[۱۳]، آسون گیرانه[۱۴] و بی فرق[۱۵].

مایز[۱۶] و پتیت[۱۷] (۱۹۹۷) سبک های پرورش بچه رو این گونه تعریف کرده ان: مجموعه ای از رفتارها که تعیین کننده ارتباطات دوطرفه والد- بچه در موقعیت های متفاوت و گسترده س و این گونه فرض می شه که موجب ایجاد یه فضای تعامل گسترده می شه. سبک پرورش بچه به عنوان مجموعه ای از نگاه ها به کودک در نظر گرفته می شه که منتهی به ایجاد جو هیجانی می شه که رفتارای والدین در اون جو بروز می کنه. این رفتارها شامل رفتارای مشخص، رفتارهایی که در جهت هدف والدینه، که از راه اون رفتارها والدین به وظایف والدینی شون عمل می کنن، اشاره به تمرین های پرورش بچه داره، و هم رفتارای نامربوط با هدف والدینی مانند ژست ها، تغییر در تُن صدا یا بیان هیجان های غیرارادی می باشه (استنبرگ، ۱۹۹۴).

بیشتر محققانی که تلاش کرده ان محیط فرزندپروریرا توصیف کنن،به مفهومسبک پرورش بچه دیانا بامریندتکیه کرده­ان. سازه سبک پرورش بچه، به منظورتفاوت در تلاش­های والدین واسه کنترل واجتماعی کردن فرزندانشانبه کار می رود(بامریند، ۱۹۹۱۱). دو نکته درفهماین تعریف مهمه: اول اینکه سبک پرورش بچه واسه توصیف فرزندپرورینرمال به کار می رود؛ یعنی گونه­شناسی سبک پرورش بچه، نباید فقطدربرگیرنده­ی پرورش بچه انحرافی باشه. دوم این­که بامریند فرض کرده بود کهفرزندپروری نرمال،دور موضوع کنترلمی چرخد ،هر چند که ممکنه والدین دراینکه چیجوری بچه هاشون رو کنترل ویا اجتماعی کنن،متفاوت باشن،ولی بهطورکلی فرض می شه که نقش اولیه همه والدین تاثیر گذاشتن، درس دادن وکنترل بچه هاشون می باشه (کیسل و لاینز،۲۰۰۱).

علاقه به بررسی تاثیر والدین بر رشدکودک نتیجه طبیعی، تئوری رفتارگرایی و فرویدی بود . رفتارگرایان کودک علاقمند بودن که چیجوری الگوهای تقویت در محیطی که کودک در تماس باآنه، منتهی به رشد می شه. نظریه­پردازان فرویدی در مقابل بحث می کردندکه تعیین­کننده های اساسی رشد، زیستی هستن و به صورت پیشگیری ناپذیری باآرزوهای والدین و خواسته های اجتماعی در اختلاف می باشن. در این نظریه، فرض می شه که تعامل بین نیازای لیبیدویی کودک و محیط خانوادگی، تعیین کنندهتفاوتهای فردی در رشد کودک می باشه. حالا دو سوال اساسی در تحقیقات مربوطبه اجتماعی کردن مطرحه: سبک پرورش بچه چه چیزیه؟ و نتیجه سبک­هایتربیتی متفاوت چه می باشه؟(دارلینگ و استنبرگ،۱۹۹۳). الان اجماع نظری مبنی بر اینکه تمرین­های پرورش بچه بر رشد کودکتاثیر می گذارد، هست، البته مدارک نشون داده­ان رفتارهایفرزندپروری مجموعه رفتارای زیادی رو در بر می گیرد. پس تاثیر یکرفتار والدینمی تونه به آسونی بررسی بشه. به عنوان مثالممکنه کودکی که به خاطر عملی که انجام داده، سیلی بخوره ولی هنوز نسبتبه والدین احساس عاطفه،مهر و گرمی کنه و یا اینکه ممکنه والدین به صورتتکنیکی درست عمل کنن، اما چون عاطفه و مِهر کمی رو رو کنن، کودکاناحساس سردی و بی میلی می کنن. تلاش های کمی و کیفی واسه آزمایش سبکفرزندپروری روی سه عامل خاص تمرکز کرده ان: رابطه هیجانی، رفتارها وتمرین­های والدین و سیستم­های اعتقادی والدین (دارلینگ و استنبرگ، ۱۹۹۳).

[۱]- Child Upbringing

[۲]- Rajers

[۳] – Mccabe&Martin

[۴]- Sternberg

[۵]- Parenting style

[۶]- Darling

[۷]- Steinberg

[۸] – Bornstein

[۹]- Baumrind

[۱۰]- Maccoby

[۱۱]- Martin

 

[۱۲]- authoritative style

[۱۳]- authoritarian style

[۱۴]- permissive style

[۱۵]- indifferent style

[۱۶]-Mize

[۱۷]- Petit