دیدگاه های مطرح شده

دانلود پایان نامه

– ساختارمندی و ترتیب در مراحل انجام پژوهش
– منظم بودن و قابلیت کنترل و مبتنی بودن بر الگوهای استدلالی
– قرار گرفتن عقاید ذهنی را در برابر واقعیات عینی و واداشتن دانشمندان تا همواره عقایدشان را در معرض بررسی و آزمون قرار دهند.
– صرف نظر کردن از تبیین های پیچیده برای تبیین یک پدیده و بیان واضح و روشن سوالات و یافته ها
– اهمیت اجتماع علمی در پیشرفت و توسعه علم، چه در توافقات و اثبات ها چه در مجادلات و ابطال ها.
ماهیت و اهداف معرفتی – اجتماعی علم مدرن
از آنجا که مدرنیته در مفهومی عمومی، شناخت طبیعت و ظرفیت های آن را برای توسعه همه جانبه زندگی انسان ضروری دانسته و در این راستا عقل را ابزاری معتبر برای ارزیابی و استنتاج مشاهدات حسی می شناسد، درک عقلانی که منجر به دستاورد تکنولوژیکی از علم می شود، بدون شک ماهیت متمایز علم مدرن است.
طبیعت گرایی، فرد گرایی، تعامل عقلانی با منبع معرفت شناختی و.. دیگر معیارهای شناخت ماهیت علم مدرن محسوب می شود.
اما پژوهشگران علم مدرن بیش از همه مسائل مطرح درباره علم مدرن به اهداف آن پرداخته اند چرا که عینی ترین جنبه های پیشرفت زندگی بشر، یعنی تکنولوژی و به دنبال آن ثروت و رفاه به عنوان دستاوردهایی اجتماعی، مدیون این معرفت نوین و سازمان و مبانی اجتماعی آن است. بدون شک نمی توان تاریخ تمدن غرب و مدرنیته را دنبال کرد و از خدمت های بزرگی که نگرش علمی نوین برای بشریت به همراه داشته است سخنی عنوان نکرد. البته بسیاری از دیدگاه های مطرح شده در تمامی این پژوهش ها، به جنبه های آموزه ای، سیاسی و اقتصادی و نیز توسعه ای این علم نیز پرداخته و برخی حتی با نگاهی انتقادی خصلت های استعماری و نظامی آن را نیز مورد سرزنش قرار داده اند.
دیدگاه اثبات گرایانه پیرامون اهداف معرفتی – اجتماعی علم مدرن
در نگاه آگوست کنت، بنیانگزار این مکتب، در قرن 19، جبر تاریخی، مطابق آنچه برای انسان نیز اتفاق افتاده است، به سمتی خواهد رفت که نگرش دینی و فلسفی به عنوان راهنمای انسان از بین رفته و تنها شکلی که از اندیشه باقی می‌ماند متعلق به اندیشه قطعی و تجربی علم است. در دیدگاه کنت و پیروان او علم معرفتی است که کاتالیزور مدرنیزاسیون و پیشرفت اجتماعی بوده و اساطیر و خرافه ها را که زندگی را محدود می کردند نابود کرده است او عقیده داشت مبانی معرفتی علم اثباتی منجر به جامعه ای می شود تماما بر پایه علم، که در آن این دانشمندان هستند که باید راهنمای اخلاقی و ممیزان اجتماعی باشند. جهت برنامه های آموزشی و داوری توانایی افراد، خوب و بدهای اجتماعی را تعیین کرده و در واقع پیامبران این جامعه باشند. با پیشرفت جامعه توسط علم مدرن، حقوق، اخلاقیات و اراده انسان را، علم اثباتی و دانشمندان آن، که مهندسان اجتماعی هستند، مشخص خواهند نمود (کوزر:1386). در حقیقت در این دیدگاه مبانی معرفتی علم مدرن ضدیت علیه خرافه پرستی و اساطیر و محدودیت شناختی انسان است و روش تجربه گرا و طبیعت نگر آن و نیز مبانی اجتماعی آن یعنی به دست گرفتن جامعه بوسیله دانشمندان به عنوان پیامبران اجتماعی و احیای حقوق انسانی و اخلاق.
اهداف معرفتی – اجتماعی علم مدرن از نظر مارکس و پیروان او
مارکس نیز از جمله کسانی بود که علم را سنگ بنای پیشرفت انسانی می دانست و قابلیت انسان در ساخت ابزار تولید به عنوان زیربنا، را که شاخصه نیاز به علم و تکنولوژی است، ویژگی ممتاز او میان تمامی موجودات تلقی می نمود. مارکس عقیده داشت انسان موجودی ابزارساز است و ابزار تولیدی در سایهی افزایش قدرت علمی و فنی انسان تدریجا تکامل مییابد و میزان تولید را بالا میبرد. با تکامل ابزار تولید انسانهای نو، با بینش نو، پا به میدان، میگذارند، زیرا همچنان که انسان ابزارساز است، ابزار هم به نوبهی خود انسان‌ساز است. از طرف دیگر رشد تولید و بالا رفتن میزان آن مناسبات اقتصادی جدیدی را ایجاب میکند، و آن مناسبات اقتصادی به نوبهی خود مقتضی یک سلسله مناسبات اجتماعی دیگر است که سلطه آنها را توجیه نماید. برای مثال علم جدید و صاحبان آن عینی طبقه بورژوازی با توسعه تکنولوژی و ابزارهای جدید تولید مناسبات اقتصادی و اجتماعی جدیدی به وجود آوردند. هنگامی که زیربنای جامعه در اثر تکامل علم نوین و تکنولوژی به دنبال آن یعنی ابزار تولید و بالا رفتن سطح تولید دگرگون میشود، جبرا روبناها باید تغییر کند. ولی همواره قشر وابسته به اقتصاد کهن که دگرگونی را به زیان خود میبیند، کوشش مینماید وضع را به همان حال نگه‌دارد، اما قشر نوخاسته، یعنی قشر وابسته به ابزار تولید جدید که منافع خود را در دگرگونی اوضاع و برقراری روابط تولید جدید تشخیص میدهد، کوشش میکند جامعه را تغییر دهد و سایر شئون اجتماعی را با ابزار تکامل یافته و سطح جدید تولید هماهنگ سازد. نزاع و کشمکش میان این دو گروه که یکی وابسته به گذشته و دیگری وابسته به آینده است، سخت در میگیرد و شدت مییابد تا به اوج خود که نقطهی انفجار است میرسد و جامعه با یک گام انقلابی به صورت دگرگونی نظام کهن و برقراری نظام جدید، پیروزی نیروهای نو و شکست کامل نیروهای کهنه، تبدیل به ضد خود میگردد و مرحلهی تازه‌ای از تاریخ آغاز میشود. این مراحل در اثر رشد فزایندهی ابزار تولید در جامعهی جدید نیز ادامه دارد. بنابراین، رشد و توسعه علم مدرن، ابزار تولید و پیدایش تضاد اقتصادی، سبب دگرگونی نظام اقتصادی جامعه شده و به تبع آن سایر نهادهای اجتماعی جامعه متحول میشوند(محسنی:1388).
دیدگاه ماکس وبر پیرامون اهداف معرفتی – اجتماعی علم مدرن
وبر به عنوان یکی از مهمترین نظریه پردازان علم اجتماعی در تحلیل خود از واقعیت علمی جایگاه ویژه ای برای تمدن غرب قابل بوده و به گونه ای مشخص کنش عقلانی هدفمند را با توسعه علمی در ارتباط قرار می دهد. به عقیده او در جهان مدرن روش تجربی به کمک علوم تجربی به مطالعات خصلت علمی داده و پژوهش در همه حوزه ها گسترده شده و پاسخگوی نیاز مادی بشر و افزایش کیفیت زندگی شده است(محسنی:1388). او به نیروی توهم زای علم اعتقاد داشت اما در عصری می‌زیست که دین فاقد اعتبار اجتماعی شده بود و دیگر از منظر مخالفان قادر به معنا بخشیدن به حیات بشر نبود. همانگونه که عنوان شد با گسترش روز افزون تفکرات مدرن، تلاش گسترده‌ ای از طرف اثبات گرایان برای نشاندن علم به جای دین انجام شد تا این خلأ معنایی ترمیم شود. اما وبر با این جریان مقابله کرد. و به ‌شدت به کسانی که در دانشگاه‌ ها یا به نام علم می‌کوشیدند به چنین اقدامی دست بزنند برخورد کرد. با اینکه دانشمندان نقش پیامبران را بازی کنند مخالفت کرده و عقیده داشت عرضه نبوت دروغین دانشگاهی برای پنهان کردن این واقعیت بنیادین از انسان‌های دین‌دار که محکوم به زندگی در عصری بدون خدا و پیامبر هستند و به آنها یک پیامبری بدلی عرضه نماییم، به علائق درونی او هیچ خدمتی نکرده‌ایم.
وبر عقیده داشت ناتوانی علم در معنابخشی به زندگی نتیجه تغییر فهم ما از معنا و حقیقت علم است. دیگر علم، راه به سوی هستی حقیقی، راه به سوی طبیعت حقیقی، راه به سوی خدای حقیقی و راه به سوی سعادت حقیقی نیست؛ بنابراین، علم اساساً فاقد معنا است؛ چون به پرسش‌های بنیادی ما پاسخ نمی‌دهد. اگر در گذشته از علم به‌مثابه راه رسیدن به خدا و درک معنای کائنات استفاده می‌شد، در دنیای جدید امر کاملاً برعکس شده است. در وضعیت مدرن مهم‌ترین دستاورد علم جدید این است که ریشه اعتقاد به معنادار بودن کائنات را خشکانده است. چون در تبیین مسائل خود به علل خارج از طبیعت استناد نمی‌کند و در آن چیزی به اسم معجزه یا وحی پذیرفته نمی‌شود و تمام پدیده‌ها تنها براساس علل طبیعی و تجربی تحلیل و تبیین می‌شوند. بالاتر از آن، علم مدرن اساساً به دنبال چنین پاسخ‌هایی نیست. هدف این علم تنظیم زندگی از طریق محاسبۀ اهداف بیرونی و فعالیت‌های زندگی، ارائه روش‌های اندیشیدن، ابزارهای اندیشیدن و آموختن اندیشیدن و درنهایت روشنگری یا رسیدن به وضوح است.
به بیان دیگر، نباید میان علم، الهیات و فلسفه به‌مثابه سه نظام معرفتی خلط نمود. از نظر وبر کار علم کشف حقیقت، کار الهیات بسط ارزش‌های الهی و کار فلسفه تأمل در ماهیت هستی است. تبیین خردمندانه مقدسات، تبیین معنای جهان، هدایت زندگی به سمت رستگاری، اعتقاد به مقدس بودن برخی از اعمال و حالات ذهنی، از مختصات الهیات است. و این خصوصیات فراتر از علم است؛ پیش‌فرض‌های الهیات اساساً از سنخ آگاهی مرسوم نیست، بلکه نوع دارایی است. علم هرگز نمی‌تواند به کسی بگوید که چه باید کرد یا خواهان انجام چه کاری باید بود، ولی می‌تواند بگوید که به چه کاری توانا است. با توجه به اینکه معنادادن به زندگی با امور ماورایی در ارتباط است و علم توان فرارفتن از امور این‌جهانی را ندارد، علم قدرت حل معنای زندگی را نیز ندارد؛ عالمان به اتکای علم‌شان نمی‌توانند به زندگی معنا ببخشند(وبر:1384). بنابرین در اندیشه وبر خصلت ضد خرافی اما ارزش زدای علم باعث شده است تا علم مدرن نتواند جانشین دین به عنوان نظام معرفتی معنابخش به زندگی باشد. اما کنترل امور این جهانی به دلیل ایجاد کنش عقلانی هدفمند ناشی از مبنای معرفتی آن در جامعه مبنای اجتماعی موثری برای مدرنیته بوده است.
دیدگاه کارکردگرایان پیرامون اهداف معرفتی – اجتماعی علم مدرن
با توجه به اینکه کارکردگرایانی چون پارسونز با نگاهی ساختارمند، علم مدرن را مورد تحلیل قرار داده اند، لذا در این دیدگاه علم مدرن به صورت نهادی اجتماعی که با سایر نهادها در جامعه مرتبط بوده و اهداف نظام را برآورده می کند، بررسی شده است. از منظر کارکردگرایان هر نظام اجتماعی ضروریاتی کارکردی را دنبال می کند که یکی از آنها کسب هدف است. به موجب این اقتضا، علم مدرن نیز به عنوان یک نهاد اجتماعی با توجه به محیط پیرامون خود باید عناصر وموضوعاتی را به عنوان هدف برگزیند و در راستای رسیدن به آن تلاش کند و آن را به دست آورد. در این راستا هدف نهاد علم می بایست تولید دانش بنیادی، کاربردی و توسعه ای به عنوان مبانی معرفتی به منظور پاسخگویی به نیازهای جامعه در ابعاد اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و اجتماعی باشد. برای دستیابی به این اهداف ایجاد هم نوایی و هم زمانی میان نیازهای محیط و عناصر نهاد ضروری است. چرا که نظام می بایست پیچیدگی های خود را با پیچیدگی های محیط هماهنگ و متوازن سازد. و بتواند به داده های محیطی واکنش مناسب نشان دهد. فقدان این سازگاری و همزمانی باعث می شود نظام علم دچار فشار و محدودیت گردد (قانعی راد:1381) و نتواند اهداف تعیین شده را برآورده نماید.
دیدگاه صاحبنظران مکتب فرانکفورت درباره اهداف معرفتی – اجتماعی علم مدرن
شاید بتوان اینگونه استدلال کرد که بنیان گزاران اصلی نظریه انتقادی هر یک به نوعی از وبر و مارکس متاثر بوده اند. برای مثال هورکهایمر در مواردی به نقد پوزیتیویسم درباره فلسفه علم، می پردازد و عقیده دارد پوزیتیویسم با افراد فعال انسانی به مثابه امور واقع و موضوعات صرف در چارچوب یک طرح جبرگرایی مکانیکی برخورد می کند. و تنها جهان را به عنوان پدیده ای مسلم و ملموس در عرصه تجربی در نظر می گیرد و هیچ گونه تمایزی میان ذات و عرض قائل نیست و بین امور واقع و ارزش نیز تمایز مطلقی برقرار کرده و از این رو دانش را از علایق انسانی منفک می کند. از نظر آدرنو نیز به پیروی از مارکس، علم و تکنولوژی به مثابه ایدئولوژی یعنی مبانی معرفتی ایدئولوژیک‌، امکان پیدایش اشکال جدید سلطه را در نظام اجتماعی را میسر کرده و به آن کمک می رسانند. هابرماس نیز به عنوان مشهورترین اعضای این مکتب عقیده دارد که هرگز اینگونه نیست که علوم مدرن با زدودن جهل و تعصب بر آزادی های بشر بیفزاید بلکه این علوم در دنیای معاصر، خود به صورت ابزار جدیدی از تسلط اجتماعی و سیاسی درآمده و بدین ترتیب، علی رغم تصور دانشمندان پیرو نظریه اثباتی و مانند آن، منافع صاحبان قدرت را توجیه و حاکمیت سیاسی آنان را مشروعیت می بخشد. پس مبانی معرفتی این علم از نظر صاحبنظران این مکتب توجیه گر مبانی سیاسی نظام حاکم و شرایط اجتماعی ایجاد شده به وسیله آن بوده است.
دیدگاه های ارائه شده مختصری از نظریاتی است که درباره اهداف معرفتی – اجتماعی علم نوین توسط صاحبنظران علوم اجتماعی ارائه شده است. به طور کلی می توان اینگونه جمع بندی نمود که میان همه این بینش ها بر اینکه علم مدرن با مبانی معرفتی – اجتماعی خود در جهت خرافه زدایی، پرهیز از تعصبات فکری، انسان باوری و شناخت طبیعت و قوانین آن برای کنترل و استفاده از منابع در نتیجه توسعه و پیشرفت بشری قدم های بزرگی برداشته است اتفاق نظر وجود دارد. اما کسانی مانند وبر بر خلاف قدمای نظریه پرداز مدرنیته بر متصور شدن اهداف معنا پردازانه و قائل شدن دیدگاه ارزشی و هدایتگرایانه برای علمای دانش تجربی مخالفت می ورزند. انتقادیون نیز اهداف سلطه گرایانه ای برای صاحبات قدرت و ثروت ناشی از توسعه علم مدرن قائل هستند.