Posted on

از اونجایی که اضطراب ویژگی هستی شناختی هر فردیست که در مورد تهدید نیستی در وجود ما ریشه دوانیده، بنابر این پذیرش آزادی و باخبر شدن از متناهی بودن، ناگزیر موجب اضطراب می شه. در واقع اضطراب چیزی نیس که داشته باشیم، بلکه چیزیه که هستیم (می،۱۹۷۷؛ نقل از پروچاسکا و نورکراس،۱۹۵۷/۱۳۸۹).

اضطراب

توجه توجه به نگرانی های وجودی در این بیماران از این معنی ناشی می شه که مریضی تداعی گر مرگ و مریضی پیش رونده س و پس جرقه ای واسه برانگیختن ترس های وجودی حساب می شه (استرانگ،١٩٩۷). در واقع مریضی مرگ نزدیکه»، در اینجاس که سوال های وجودی شروع می شه (وستمن[۱۰]، برگنمار[۱۱]، اندرسون ، ٢٠٠۶). به چه دلیل من؟ ممکنه واسه بهبودی اش شروع به دعا و نیایش بکنه چون که بازم در مرحله رد مریضی و موقعیتش به سر می برد. از اونجایی که به دعا و درخواستش واسه شفا پیدا کردن پاسخی داده نمی شه، سؤالات دیگری پرسیده می شه: « خدا داره منو به خاطر گناه های گذشته ام تنبیه و مجازات می کنه؟ خدا اصلا نگران من هست؟ خدا قدرت داره که تغییری توی وضعیت من به وجود بیاره؟» (کوئنیگ، ۲۰۰۴). اینجا دیدگاهش در مورد خود و جهان به رقابت کشیده می شه، چون که شکافی بین اطلاعات نهفته در منبع فشار زا از یه طرف و انتظارات و باورهای مثبت افراد در مورد جهان از طرف دیگه به وجود میاد (لیپور،۲۰۰۱؛ نقل از کرنان[۱۴] و لیپور، ۲۰۰۹).

دعا

نکته اصلی اینجاس که این نگرانی ها و اضطراب های وجودی در کوتاه مدت به طور کاملً طبیعی و قابل انتظارند و نتیجه بهنجار مقابله با رویدادهای بالقوه آسیب­زا حساب می­شن (کالهون[۱۶] و تدسچی، ۱۹۹۹؛ نقل از فوریندر[۱۸] و نوربرگ، ۲۰۱۰)؛ اما بعضی بیماران در دام این سوال ها و نگرانی ها گرفتار می­شن و در واقع بدون کمک دور و بری ها و مخصوصاً پزشکان نمی تونن معانی موثقی واسه اون ها پیدا کنن، چون که نمی تونن با تکیه بر باورهای الهی و معانی اصیل خودشون با این سوال ها مواجه شن (کوئنیگ، ۲۰۰۴)؛ پس درحالی که اضطراب وجودی جواب رو راست به نیستیه، اضطراب روان ناراحت جواب بدلی و نا اصیل به هستی حساب می شه. در واقع اضطراب وجودی نتیجه هوشیاریه و تنها دفاع علیه اون دروغ گویی هوشیاره که پایه آسیب روانی بوده و به اضطراب روان ناراحت می انجامد (پروچاسکا و نورکراس، ۱۹۵۷/۱۳۸۹).

۲-۳-۲ آزردگی های وجودی و حامی اون

آزردگی وجودی محصول تجربه رویدادهای زندگی شامل معانی کم و یا از دست دادن معناست (لی[۲۰]، کوهن[۲۱]، ادگار[۲۲]، لایزنر[۲۳] و گاگنو[۲۴]،۲۰۰۶). یافته­ها نشون داده­ان رنج و آزردگی وجودی در روبرو شدن با مریضی های تهدیدکننده زندگی، یکی از وضعیت­های ضعیف کننده و طاقت و تاب و تحمل زیادی لازم داره (اسکریبر[۲۵]، بروس[۲۶] و بوستون، ٢٠١١) و یافته های تحقیق­های قبلی نشون می­ بدن که وقوع اون در بین جمعیت بیماران گرفتار به سرطان پیشرفته (مولن و همکاران، ٢٠٠۹)، بیماران گرفتار به سرطان در حال درمان سرپایی (لی و همکاران، ٢٠١١) و افراد گرفتار به مریضی های طولانی و سخت درمان (وهلینگ و همکاران، ٢٠١٢)، درزمان تموم مراحل مریضی احتمال بالایی داره و یکی از جنبه های قابل تأمل مراقبت های روان شناختی حساب می شه.
سرطان

وهلینگ و همکاران (۲۰۱۲) در بررسی رابطه اندازه پیشرفت تومور و مشکلات جسمی در تبیین آزردگی وجودی در بیماران گرفتار به سرطان در مطالعه ای طولی در بین ۲۷۰ مریض گرفتار به سرطان به این نتیجه رسیدن که خطر آزردگی وجودی در این دسته از بیماران به دلیل روبرو شدن با استرسورهای وجودی جور واجور در سراسر مراحل مریضی هست.

مشکلات

مطالعه ای در ژاپن نشون داد، تعداد قابل توجهی از بیماران بدخیم گرفتار به سرطان، رنج و آزردگی وجودی رو داشتن و آزردگی های وجودی عمومی مثل آزادی، بی معنایی، ناامیدی، سربار بقیه بودن، از دست دادن نقش های کارکردی اجتماعی، بسیار عادی بود (موریتا[۲۹]، تی سونودا[۳۰] و اینوی، ٢٠٠٠).

در رابطه با بقیه حامی آزردگی وجودی کرنان و لیپور (۲۰۰۹) بیان داشتن که هچل وجودی دوره ایه که مشخصه اون آزردگی هیجانی قابل توجه، نگرانی در مورد سلامت شخصی و امنیت، حسرت نسبت به گذشته و اشتغال فکری در مورد مسائل زندگی و مرگه.

وهلینگ و همکاران (۲۰۱۰) فکر می کنند احساس گناه وجودی شامل حسرت خوردن در مورد به اتمام نرساندن و تکمیل نکردن بالقوه های فردی و از دست دادن امکانات و موقعیت ها واسه خلق معنی شخصی در زندگیه و فکر می کنند اگر احساس گناه وجودی بمونه و با در نظر گرفتن تغییرات به وجود اومده توسط بحران مریضی، معنا خلق نشه؛ ممکنه آزردگی رو به همراه داشته باشه.

موراتا و موریتا (٢٠٠۶) فکر می کنند که رنج روانی _ وجودی ناشی از از دست دادن مؤلفه های حیاتی وجود مانند «بودن» و «معنی آدمی» است که شامل: از دست دادن روابط با بقیه، از دست دادن خودگردانی (وابستگی، کنترل بر آینده، ترتیب و ادامه خودمون) و از دست دادن دنیای فانیه.

مک گراث (٢٠٠٢) هم مدلی از درد الهی رو معرفی کرده، براساس این عقیده که مریضی های تهدیدکننده زندگی تحمیل کننده نیازای بی­تعدادیه که می تونه توانایی افراد واسه معنا دادن به تجربه های زندگی شون رو کاهش داده و منتهی به از دست دادن پیوند معنایی شون با زندگی شده و احساس پوچی و فضای خالی رو به دنبال داشته باشه.

پس کلا می­توان گفت آزردگی وجودی اشاره داره بر تلاش واسه ساختن معنی زندگی مخصوصاً درزمان دوره مواجه شدن با بحران و گرفتاری هایی مثل مریضی های تهدیدکننده زندگی که یکی از وضعیت های ضعیف کننده و طاقت و تاب و تحمل زیادی لازم داره (اسکریبر[۴۱]، بروس[۴۲] و بوستون، ٢٠١١) و از مؤلفه های ناگزیر مفاهیمی مثل رنج (کسل ۱۹۸۲، کرنی و همکاران ۱۹۹۴، کیرنی، ۲۰۰۰) درد الهی (ساندرز ۱۹۸۸، موراتا ۲۰۰۳، ماکو و همکاران، ۲۰۰۶) و نشانگان افت روحیه (کیسان و همکاران، ۲۰۰۱) است (نقل از نقیائی و همکاران، ۱۳۹۲) و درعین حال از جنبه های قابل تأمل مراقبت های روان شناختی سرطان حساب می شه (لی[۴۴]، کوهن، ادگار[۴۶]، لایزنر[۴۷]، گانون،٢٠٠۶). در ادامه به مؤلفه نشانگان افت روحیه به عنوان یکی از حامی قابل توجه آزردگی وجودی در این دسته از بیماران می پردازیم.

۲-۳-۳ معرفی و گذشته نشانگان افت روحیه

نشانگان افت روحیه یکی از حامی آزردگی وجودیه و درعین حال نشون دهنده از دست دادن انسجام و کلیات در فرده (کیسان و همکاران،۲۰۰۱).

واسه اولین بار جروم فرانک(١٩٧۴) معنی نشانگان افت روحیه رو در مورد درمان روان شناختی بیماران سایکوتیک استفاده کرد و تعابیر منزوی، مأیوس، بیگانه، طردشده باعزت نفس پایین رو در تعریف اون مطرح کرد. در سال­های بعد این معنی رو به معنی اضطراب، غم و ناراحتی، درموندگی و ناامیدی و از دست دادن عزت نفس، (دآرکی،١٩٨٢)، آزردگی به همراه بی­کفایتی ذهنی (دی فیگردو،١٩٩٣)، ناامیدی، از دست دادن معنا و آزردگی وجودی (کیسان،٢٠٠١)، اضطراب، ناتوانی در مقابله، ناامیدی و از دست دادن اطمینان و احساس تسلط، (کلارک،٢٠٠٣)، یأس، درموندگی، احساس تنهایی (گریفیت، ٢٠٠۵) و ناتوانی در مقابله با یه اتفاق پرفشار، درموندگی، ناامیدی و احساس کم ارزشی فردی (کلارک،٢٠٠۶) تلقی کردن (نقل از سنسون و سنسون،٢٠١٠).

کیسان (٢٠٠٠) از اصطلاح آزردگی وجودی واسه توصیف تجربه پریشونی روانی آدمایی که با مرگ نزدیک الوقوع مواجه می شن، استفاده می کنه و پیشنهاد می کنه که اینجور وضعیتی از آزردگی بیشتر با احساس های پشیمونی، ناتوانی و ضعف، پوچی و بیهودگی و احساس بی معنایی زندگی، همراه س. ایشون مضامین وجودی مثل نگرانی درباره مرگ، از دست دادن معنا، غم و اندوه، تنهایی، آزادی و با ارزشی رو به عنوان رقابت­های کلیدی وجودی آدمایی می­دونه که با مریضی های تهدیدکننده زندگی مواجه هستن و هم­اینجور پیشنهاد می کنه که بیماران ممکنه بازم که احساسات مربوط به این مضامین وجودی رو تجربه می کنن، دچار نشانگان افت روحیه شن (کیسان و کلارک، ٢٠٠٢).

کیسان و همکاران (٢٠٠١) «نشانگان افت روحیه» رو به عنوان تشخیص روان پزشکی آزردگی و رنج وجودی توصیف می کنه و ملاک های زیر رو واسه تشخیص اون پیشنهاد می کنه: ١) ناامیدی، از دست دادن معنا و هدف در زندگی؛ ٢) نگاه و افکار مربوط به بدبینی، درموندگی، احساس در تله افتادن(گیر کردن)، شکست و شکست شخصی و یا از دست دادن آینده نورانی؛ ٣) از دست دادن انگیزه یا محرک واسه مقابله متفاوت؛ ۴) ویژگی های مربوط به تنهایی اجتماعی و از دست دادن پشتیبانی؛ ۵) ادامه اون واسه بیشتر از ٢ هفته؛ ۶) و نبود وجود افسردگی طولانی یا بقیه مشکلات روان پزشکی (کیسان و همکاران، ۲۰۰۱؛ نقل از نقیائی و همکاران، ۱۳۹۲).

به نظر وهلینگ و همکاران (۲۰۱۲) نشانگان افت روحیه نشون دهنده احساس از دست دادن معنا و هدف در زندگی، احساس ناامیدی و درموندگی، نشونه ها و احساس تسلیم شدگی، ناتوانی همیشگی در مقابله، بی­کفایتی ذهنی و عزت نفس پایینه و به عنوان تغییر در روحیه با طیفی از حالات روانی از دلسردی (از دست دادن اطمینان)، اندوهگینی (به عنوان شروع روند تسلیم روانی شدن) و یأس (از دست دادن امید) گرفته تا نشانگان افت روحیه (تکمیل روند تسلیم روانی شدن) ادامه می یابد (کیسان و همکاران، ۲۰۰۱)؛ و مفهومی به درد بخور واسه درک مشکلات مربوط به بی کفایتی درک شده و از دست دادن شأن و ارزش در مورد مریضی هایی مثل HIVه.

به نظر می­رسد موقعیتی که فرد دائم با مشکلات جسمی نافذ روبرو می شه می تونه نقطه ابتدایی روند نشانگان افت روحیه باشه (وهلینگ و همکاران،۲۰۱۲). بنابر این این گونه می توان در نظر گرفت که هسته مرکزی نشانگان افت روحیه، شناخت­هایی از درموندگی و احساس شکست فردی به وجود اومده توسط حس گیر افتادن تو یه موقعیت بوده و با وضعیت هیجانی ناامیدی و «از دست دادن معنا و هدف» همراه س. علاوه بر این، از دست دادن آینده مهم به وجود اومده توسط از دست دادن احساس ارزش و خود مفید بودن واسه به دست آوردن اون، فرد دچار نشانگان افت روحیه رو از انگیزه مقابله جدید و متفاوت، محروم می کنه (وهلینگ و همکاران،۲۰۱۲).

نکته قابل توجه در رابطه با از دست دادن معنا در نشانگان افت روحیه اینه که این مؤلفه به طور خاص به شکل غیرقابل انکاری با دلالت­های شناختی، انگیزشی و هیجانی اون ربط داره (وهلینگ و همکاران ۲۰۱۲) و یافته های نشون داده که نشانگان افت روحیه به شکل معکوسی بامعنای کلی و احساس انسجام همبستهه (بوسگالیا و کلارک، ۲۰۰۷؛ لتبورگ و همکاران، ۲۰۰۷)؛ یعنی هر چی نشانگان افت روحیه بیشتر، معنی کلی و احساس انسجام کمتر و هر چی نشانگان افت روحیه کمتر، احساس معنا و انسجام بیشتره.

پس همونجوریکه قبلاً عنوان شد، ابقا و نگاه جدیدی از احساس معنا و هدف در زندگی درزمان دوران مریضی (که شامل توانایی ترکیب و منظم ساختن تجارب و رسیدن به درکی از خود و دنیاس) دلیلی حفاظتی در برابر ناامیدی، خلق دپرس و نشانگان افت روحیه به حساب می­رود (برنان ۲۰۰۱، هالند و رزنیک، ۲۰۰۵؛ نقل از وهلینگ و همکاران، ۲۰۱۱).

بهمنی، نقیائی، علی محمدی و دهخدا (۱۳۹۲) در مطالعه ای باهدف بررسی نشانگان افت روحیه در زنان گرفتار به سرطان پستون و مقایسه اون با جمعیت عادی به این نتیجه رسیدن که فرق معناداری بین میانگین نشانگان افت روحیه زنان گرفتار به سرطان پستون و زنان سالم هست و میانگین نشانگان افت روحیه زنان گرفتار به سرطان پستون (۲۲/۳۷) با در نظر گرفتن نمره برش (۳۰<) اندازه بالایی رو به خود اختصاص داد.

گروهی از محققان ایتالیایی باهدف بررسی نشانگان افت روحیه در بیماران پزشکی در حال درمان­های سرپایی (از جمله گوارش، غدد، قلب و سرطان) به این نتیجه رسیدن که از بین ۸۰۷ مریض، بیشتر از ۳۰ درصد بیماران دچار نشانگان افت روحیه بودن و همپوشی قابل توجه ای بین تشخیص نشانگان افت روحیه و افسردگی در این بیماران به دست آوردن و درعین حال به این نتیجه رسیدن که این دو متغیر، دو مؤلفه به طور کاملً جدا از هم اما پیش بینی کننده هم هستن (نقل از نقیائی و همکاران، ۱۳۹۲).

شاید به نظر برسه نشانگان افت روحیه و افسردگی، در پدیدارشناسی و چگونگی پیشرفت شون بسیار به هم در رابطه باشن و این امکان وجود داشته باشه که نشانگان افت روحیه یا پیش بینی کننده افسردگی بوده و یا حتی با اونم بودی داشته باشه (کیسان، ماج و سارتوریوس، ٢٠١١)، اما در واقع هردو از پایهً مفاهیم متفاوتی هستن.

همونجوریکه بهمنی، نقیائی، علی محمدی، دهخدا (۱۳۹۲) در مطالعه­ای دیگه در رابطه با اتحاد خطی مؤلفه های اضطراب وجودی، نشانگان افت روحیه و افسردگی، در مادران کودکان گرفتار به مریضی های بالقوه خطرناک نشون دادن که این بین سه متغیر رابطه معناداری هست، طوری که اضطراب وجودی بالا پیش بینی کننده نشانگان افت روحیه بوده و درعین حال نشانگان افت روحیه بالا پیش بینی کننده افسردگیه.

پس درحالی که فرد دپرس حتی وقتی که راه عمل مناسب مشخص باشه، ممکنه توانایی تجربه لذت کلی و همین طور انگیزه و همت رو از دست داده شه، مشخصه نشانگان افت روحیه احساس بی کفایتی ذهنی و درماندگیه. فرد دچار نشانگان افت روحیه با اینکه ممکنه بتونه از زمان حال لذت ببره اما به واسطه پریشونی و گیجی (ندونستن اینکه چه باید بکنه)، ً احساس درموندگی، بی کفایتی و جلوگیری کرده و دچار بی لذتی پیشگرایانه شده و آینده در نظرش بی ارزش میاد (کیسان و کلارک، ٢٠٠٢؛ دی فیگوردو، ١٩٩٣؛ نقل از کیسان، ماج[۶۷] و سارتوریوس،٢٠١١).

۲-۴ تحریفات شناختی

بعضی وقتا موشکافی اطلاعات تو ذهن ما دستکاری می‏شه. این نوع دستکاری‏ها که خطاها و دستکاری‏های شناختی نامیده می‏شن، به اشکال مختلفی ظاهر می‏گردند (لیهی/ ۱۳۸۷).

خوشحالی و راضی بودن و نارضایتی، آرومی و نا آرومی و کلی حالت‏های افراد، با روند تفکر فرد رابطه مستقیم داره. افراد جور واجور در موقعیت‏های مشابه به گونه‏ای متفاوت عمل می‏کنن؛ چون که احساسات متفاوتی دارن. واسه خروج از وضعیت موجود به وضعیت مطلوب، باید احساس افراد شناسایی شه. از طرفی، طرز تفکر آدم‏ها تعیین‏کننده احساس اون هاست. پس بهترین راه واسه تغییر رفتار، اون هستش که احساس رو عوض کنیم و احساس با تغییر افکار قابل تغییره. افکاری که به صورت خودکار بوجود می‏آیند و حالت منفی دارن، به افکار «خودآیند منفی» معروف ان و با همدیگه شباهت‏هایی دارن. این افکار به دلیل تشابهی که دارن، طبقه‏بندی می‏شن و در اصطلاح، به اون ها «خطاهای شناختی» می‏می گن. در تموم صورت‏های خطاهای شناختی، فرد ذهن بقیه رو می‏خواند یا تلاش می‏کنه احساسات و عقاید اون ها رو حدس بزنه و به حدس خود باور کامل داره و این در حالیه که توانایی حدس قطعی رو نداره (لیهی/ ۱۳۸۷).

۲-۵ رویکردهای روان شناختی در درمان نشانگان افت روحیه

۲-۵-۱ نظریه­ درمان بک:

از آنجائی­که افراد دچار نشانگان افت روحیه دارای افکار منفی و با بدبینی نسبت به امور هستن، از این رو نیازمند یه راه و روش شناختی هستیم لازمه که اول راه و روش بک رو در این مورد توضیح بدیم:

تحقیقات اولیه بک روی افسردگی منتهی به ایجاد هدفی بنام درمان شناختی[۶۹] گردید. بک در شروع روانکاو بود و روی سخنان و تداعی های آزاد بیماران کار می کرد ولی از این تعجب می­کرد که بیمارانش افکاری دارن که با احتمال خیلی کم از اون ها باخبرند و در تداعی­های آزاد خود به اون ها اشاره نمی­کنن. به خاطر همین هم بیماران خود رو متوجه این افکار می­کرد. این افکار یا شناخت­ها که سریع و خودکار به نظر می رسیدن تحتِ کنترل مریض نبودن بیشترً به دنبال این افکار خودکار که بیماران از اون بی خبر بودن احساسات ناخوشایندی در اون ها ایجاد می شد که به طور کاملً از اون باخبر بودن. بک با سوال از بیماران خود درباره افکار فعلی شون به مضامین منفی مثل شکست یا بی کفایتی رسید که مشخصه دیدگاه بیمارانش در مورد گذشته، حال و آینده بودن (کوری، ۲۰۰۵؛ نقل از رحیمی، بهمنی و دادخواه، ۱۳۹۳).

بک (١٩٧٩) می نویسد که طرح واره ها می تونن سالم و موثر، یا ناسالم و مخالف باشن. طرح واره های مخالف تمایل به منفی نگری، انعطاف ناپذیری و مطلق گرایی دارن. وقتی که طرح واره های منفی نگر فعال می شن همه مراحل پردازش اطلاعات رو متأثر می کنن؛ پس فردی که طرح واره ای مثل این باور که «من بی ارزش هستم» رو تو ذهن پرورانده، تمایل پیدا کنه تا همه اطلاعات ورودی رو به گونه ای دستکاری کنه تا با این باور نادرست هماهنگ شه. اطلاعات مثبتی که با این باور یکی نباشن ممکنه ندیده گرفته شده و یا دستکاری شن تا با طرح واره ریشه ای فرد همسان شده و اون رو تهدید نکنن. وقتی ذهن فرد مغشوش می شه تمایل بیشتری پیدا می کنه تا در پروسه پردازش اطلاعات ذهن افراد هرچند سالم بروز کنه و در افراد دارای مشکل شدت و تکرار این افکار بیشتره. بک نظریه ای چند دلیلی رو ارائه کرده تا توضیح بده که طرح واره های شناختی مخالف، افکار خود آیند و دستکاری های شناختی می تونن باعث به وجود اومدن مشکلات هیجانی شن. مشکلات همونجوریکه به واسطه دستکاری های شناختیه که ایجاد می شن به وسیله همون ها هم دووم می پیدا کنن (رحیمی و همکاران، ۱۳۹۳). از وقتی که طرح واره های ناسالم تو ذهن فرد مستقر شن تمایل به تفکر و رفتار به گونه ای که باعث فعال باقی موندن طرح واره ها می شن هم در فرد ایجاد می شه. هر اطلاعات ورودی به وسیله طرح واره ای فیلتر می شه تا سازگاری اون ها با نظام باورهای ذهنی فرد تأیید شه (بهمنی و همکاران، ۱۳۸۹). اینجوری بک ۹ دستکاری شناختی رو معرفی کرده:

  • تفکر همه یا هیچ[۷۰]: در این طرز تفکر فرد موقعیت ها رو در دو بحث می بیند نه تو یه طیف
  • فاجعه سازی[۷۱]: در این نوع تفکر فرد آینده رو بدون در نظر گرفتن دیگه یافته های محتمل تر، به طور منفی پیش بینی می کنه.
  • بی توجهی به امر مثبت: یعنی وقتی فرد در مورد خود و بقیه قضاوت می کنه، تجربیات، اعمال یا کیفیات مثبت رو ندیده می گیرد.
  • گسترش بزرگ نمایی آمیز[۷۲]: یکی از شکل های جور واجور خطاهای شناختیه که تغییر اون سخته. «هیچ وقت فکر نمی کنه که من هم عقل دارم» همیشه منو تحقیر می کنه»
  • برچسب زدن[۷۳]: فرآیندی که از نسبت دادن صفت منفی حاصل می شه.
  • شخصی سازی[۷۴]: خیلی از ادما از روی عادت رفتار بقیه رو متوجه خود می دانند. «چون تو جواب تلفن رو از داخل اتاق دادی حتما درباره من صحبت می کردی».
  • ذهن خوانی[۷۵]: افراد تحت اثر یه باور، بی دلیل از افکار و انگیزه های همدیگه برداشت نادرست می کنن و همین طور در این رابطه توقع دارن که طرف دیگه از افکار و خواسته های اون ها باخبر باشن.
  • دلیل آوردن های هیجانی[۷۶]: موقعیتی که آدما به اتکای احساس، فرض خود رو در مورد طرف مقابل درست می دانند
  • فیلتر ذهنی[۷۷]: فرد یکی از اجزای منفی موضوع مورد اختلاف رو برداشت می کنه، به جای اینکه تصویری کلی از موضوع تو ذهن خود بسازه (بک، ۱۹۷۹).

پس شناخت درمانی روش ای هدف مدار[۷۸]، حل مسئله گرا [۷۹]و منظم[۸۰] واسه کاهش مشکلات فرد حساب می­شه. پروسه تغییر در شناخت درمانی شامل کمک به مراجعه تا بتونه چگونگی شناخت افکار، احساسات و رفتارای خود و هم چگونگی رابطه اون ها رو باهم فراگرفته و بفهمه که چیجوری در ایجاد وضعیت فعلی اثر دارن. تغییر پایدار، حاصل تغییر دستکاری های شناختی ریشه ای و باورهای ناکارآمده. کلا درمان در جلسات مشاوره ای مبنی بر شناخت درمانی به خاطر این اتفاق می افتد که در این راه و روش به بیماران آموزش داده می شه که افکار ناسازگارانه خود رو شناسایی و صحت اون ها رو آزمایش کرده و دیدگاه های موافق تر یا انطباقی­تری رو بوجود بیارن و در آخر اندازه مورد استفاده بودن اون نگاه های جدید خود رو از راه تکالیف رفتاری منظم به آزمون بذارن (بک و کلارک، ۲۰۱۰).

۲-۵-۲ راه و روش وجودی:

از دید وجودنگرها اولین احساس شایسته توجه واسه درک هیجان های آدم، اضطرابه. اضطراب به وجود اومده توسط تلاش شخصی واسه باقی موندن و دفاع از خود، می­بایست به عنوان بخش دوری ناپذیری از شرایط در نظر گرفته شه. پزشکان وجودی بین اضطراب بهنجار و اضطراب روان نژندی تفاوت قائل می شن و اضطراب بهنجار رو به عنوان منبع رشد مورد توجه قرار میدن. اضطراب بهنجار جواب مناسبیه به واقعه ای که فرد با اون روبرو می شه. هم اینکه این نوع اضطراب نباید واپس زده شه، بلکه باید به عنوان انگیزه ای واسه تغییر استفاده بشه. در مقابل، اضطراب روان نژندی با موقعیت تناسبی نداره. این نوع اضطراب معمولاً خارج از آگاهی بوده و فرد رو از حرکت بازمی داره. وظیفه درمان پایان دادن به اضطراب بهنجار نیس (بهمنی و همکاران، ۱۳۸۹).

اضطراب وجودی، شکل سازنده ای از اضطراب بهنجاره که می تونه محرکی واسه رشد باشه. به این معنا که اضطراب رو به گونه ای تجربه می کنیم که به طور در حال افزایش ای موجب آگاهی ما از آزادی و عواقب پذیرش و یا رد این آزادی می شه. ما می تونیم از راه محدود زندگی کردن و در نتیجه کاهش انتخاب هامون، اثر اضطراب رو کاهش بدیم. به هر حال قبول کردن زندگی جدید، به معنی پذیرش اضطرابه و وقتی که اضطراب رو ندیده گرفته و یعنی اون رو دور می زنیم باید بهای زیادی واسه اون پرداخت کنیم (نقیائی و همکاران ، ۱۳۹۲).

وجودگرایان سر منشأ همه هیجان های دیگه انسانی از جمله افسردگی رو به وجود اومده توسط چگونگی مواجه شدن فرد با این احساس اصیل انسانی یعنی اضطراب می دانند (نظری و ضرغامی، ۱۳۸۸).

وجودگراها فکر می کنند خیلی از مشکلاتی که مراجعین جلوی روشون قرار گرفته، نتیجه های طبیعی زیستن در جهان و مواجه شدن با رقابت ها و محدودیت های ذاتی نهفته در موقعیت های انسانیه. با اینکه زندگی سخت و پیش بینی ناپذیره اما بیشتر ما می تونیم با تکیه بر توانایی های خود یا کمک گرفتن از بقیه راه روبرو شدن و مقابله با شرایط سخت رو یاد بگیریم؛ اما در آخر دیر یا زود خیلی از ما در توانایی هامون واسه درک ماوقع و جواب به نیازهایی که به ما تحمیل شده در می مانیم و در مقابله با مشکلات خود رو محاصره شده و ناچار می بینیم؛ در این شرایط اضطراب نه یه جواب عجیب که واکنشی واقع بینانه و موافق حساب می شه که به جای تلاش واسه رد یا ندیده گرفتنش باید مورد توجه قرارگرفته و پیامش درک شه (نقل از بهمنی و همکاران، ۱۳۸۹).

۲-۵-۲-۱- درمان وجودی:

مشاورینی که از دیدگاه وجودی به روان­درمانی می نگرند، بر مسئولیت شخص مراجع در زنده کردن خود واقعی اش تأکید دارن. تفکر وجودی به این اشاره داره که فرق واقعی آدم ها با بقیه موجودات در اینه که آدم ها ظرفیت و توانایی لازم واسه خود راهبری و ارائه رفتارهایی آگاهانه و ارادی رو در اختیار دارن. به همین دلیل لازم نیس که افراد مانند اشیایی پشیمون قربونی فشارهای اجتماعی، محرک های محیطی و نیازای ذاتی خود باشن. وقتی مراجعی به بحران وجودی دچار شده باشه، وظیفه مشاور اینه که با پشتیبانی و کمک رسانی اون رو تحریک به تلاش کنه، تلاشی که از راه اون بتونه کنترل هستی اش رو در دست گیرد. در پروسه تغییر، مراجع باید نیروی لازم رو از راه اعتماد به منبع قیاس داخلی اش به دست بیاره و بیان اصلی در این راه چیزی نیس جزء خواستن مراجع. مشاور دلیل اصلی ایجاد تغییر در مراجع نیس و از فوت وفن تعیین شده خاصی هم در این مورد استفاده نمی کنه. باید اشاره کرد که نیاز اصلی مراجع در پروسه ساخت دوباره خود[۸۱]، بهره بردن از رابطه مشاوره ای خاصیه که در اون مشاور فردیه باتجربه و همدل که تلاش های مراجع رو در جهت پیدا کردن درست ارج می نهد (کوری،۱۹۳۷، شفیع آبادی و حسینی، ۱۳۹۰).

 

درمان های ظاهر شناختی و وجودی به وجود از دید رابطه ای توجه کرده ان (هالینگ[۸۲] و رسیدن[۸۳]، ۱۹۸۹؛ نقل از اوتنز[۸۴] و هانا[۸۵]، ۱۹۹۸) و از واژه میان ذهنی[۸۶] واسه اشاره بر اینکه چیجوری در سطح ریشه ای، بشر در عین جدا بودن، به هم پیوسته و وصل هستن، استفاده می کنه (هاسرل، ۱۹۳۶، ۱۹۷۰؛ نقل از اوتنز و هانا، ۱۹۹۸) و درعین حال همیشه متوجه نیازای درمانی هر کدوم از مراجعه کنندگان به تنهاییه.

در درمان وجودی عقیده کلی و یا پنداشت شناختی هست مبنی بر اینکه افراد معانی شخصی و منحصربه فرد خود رو می سازند و اینکه این معانی عمیقاً زندگی شون رو متأثر می سازه (ریسکایند[۸۷]، ۱۹۹۵؛ نقل از اوتنز و هانا، ۱۹۹۸). بنابر این می­توان گفت درمان یعنی آسون کردن جستجوی معنا و هدف در زندگی، ارتقای روابط و کمک به مریض واسه پیشرفت افکار و نگاه های انطباقی (کیسان و کلارک،٢٠٠٢) و احساس معنا و آرامش ذهنی که می تونه به عنوان نقطه پایانی عمومی درمان تعبیر شه (موراتا و موریتا،٢٠٠۶).

واسه وجودگرایان درک یه فرد به معنی مطالعه جهان اون به صورت جداگونه و عمیقه (اوتنز و هانا،١٩٩٨)، بنابر این از این دید مشخصه سلامت وجودی می تونه یه جهت گیری داخلی و برونی روون و روان باشه با معانی آکنده ای در درون و بیرون خودمون (فرانکل،۱۹۶۷، هایدگر،۱۹۲۷؛ نقل از بهمنی و همکاران، ۱۳۸۹)، هم اینکه در پروسه درمان از ساختار دلیل آوردن منطقی و مناظره ای، سود می برد که به موجب اون بر هشیاری و آگاهی مراجع بسیار تأکید می شه (هنا، ۱۹۹۴، هنا و اوتنز،۱۹۹۵).

پس درمان وجودی در فضایی تفسیری و رابطه­ای عمل می­ کنه (اسپینلی، ۲۰۰۷) و هدفش اختیار دادن به مراجعین واسه داشتن جربزه و آزادی واسه حرکت از وضعیت ناخوشایند الان به سمت قبول کردن و در آغوش گرفتن خطرات خلق یه آینده مطلوبه. این هدف درمانی بیشتر از راه روبرو شدن های معتبر و اصیل به دست میاد و نگفته پیداست که درمان وجودی نمی تونه از دکتر به عنوان یه فرد جدا باشه و درمان رو می توان به عنوان بودن و حضور دکتر هم تعریف کرد (داپلاک ۱۹۹۷، نقل از ونگ و ونگ[۸۸]،۲۰۱۳).

هدف اصلی در درمان وجودی اینه که مراجعین، روش درست تری رو در زندگی دنبال کنن. بدون معنا که به اون ها کمک کنیم تا افراد مسئولی باشن، ارزش هاشون رو خودشون انتخاب کنن، اهدافشون رو پیدا کنن، تعریف کنن و بر اون پایه زندگی کنن. مشاورین بعد باید، مراجعین خود رو در انجام کارایی که براساس اهداف و ارزش هاشون بنا شده تشویق و پشتیبانی کنن (کوری،۱۹۳۷، شفیع آبادی و حسینی، ۱۳۹۰).

در همین زمینه کرنی (٢٠٠٠) رنج رو به عنوان «تجربه به وجود اومده توسط آسیب به تمام فرد» می دونه که در عمق روان فرد اتفاق می افتد، پس شفابخشی، تحت شرایط تحمیلی و به زور رخ نمی دهد بلکه در محیط امن و مطمئنی که مؤلفه های اصلی اون همدلی، مهربانی و مراقبت از افراده، صورت می گیرد. این روند به مریض آزرده و رنجیده اجازه می دهد به آزادی درون ذات خود رو مشاهده کنه و رنج ها و دردهایش رو دریک فضای شفابخش، بیرون بریزه (نقل از لی می و ویلسون، ٢٠٠٨).

سه وظیفه درمانی رو دوش درمانگره: ۱) کمک کردن به درمان جو در تشخیص دادن این موضوع که اون ها در پروسه درمان به خودی خود به طور کاملً حضور ندارن و بدونن که این حالت می تونه اون ها رو خارج از درمان محدود کنه. ۲) پشتیبانی کردن از درمان جویان در روبرو شدن با اضطراب هایی که مدت طولانی از اون ها دوری کرده ان و ۳) کمک کردن به درمان جویان در بازنگری خود و دنیای خود به صورتی که اصالت بیشتری رو در رابطه با زندگی پرورش بدن. افزایش آگاهی هدف اصلی درمان وجودیه طوری که به درمان جویان امکان می دهد دریابند که امکانات دیگری هم وجود دارن که قبلاً تشخیص داده نمی شدن. درمان جویان به این شناخت می رسند که می تونن تغییراتی رو در چگونگی بودن خود در این دنیا بسازن (کوری، ۲۰۰۵).

[۱]. Stevens

[۲]. Henoch

[۳]. Danielson

[۴]. Leung

[۵]. Esplan

[۶]. Givens of existence

[۷]. Trigger

[۸]. Srtrang

[۹]. Existential question

[۱۰]. Westman

[۱۱]. Bergenmar

[۱۲]. Andersson

[۱۳]. Koenig

[۱۴]. Kernan

[۱۵]. Lepore

[۱۶]. Calhoun

[۱۷]. Tedeschi

[۱۸]. Forinder

[۱۹]. Norberg

[۲۰]. Lee

[۲۱]. Cohn

[۲۲] .Edgare

[۲۳]. Laizner

[۲۴]. Gagno

[۲۵]. Schreiber

[۲۶]. Bruce

[۲۷]. Boston

[۲۸]. Mullane

[۲۹]. Morita

[۳۰]. Tsunoda

[۳۱]. Inoue

[۳۲]. Murata

[۳۳]. Psycho-Existential suffering

[۳۴]. Being

[۳۵]. The meaning of human beings

[۳۶]. Autonomy

[۳۷]. Continuity of self

[۳۸]. Loss of temporality

[۳۹]. McGrath

[۴۰]. Spiritual pain

[۴۱]. Schreiber

[۴۲]. Bruce

[۴۳]. Boston

[۴۴]. Lee

[۴۵]. Cohen

[۴۶]. Edgar

[۴۷]. Laizner

[۴۸]. Gagnon

[۴۹]. Jerome Frank

[۵۰]. D’Arcy

[۵۱]. De Figueiredo

[۵۲]. Griffith

[۵۳]. Sansone

[۵۴]. Remorse

[۵۵]. Powerlessness

[۵۶]. Futility

[۵۷]. Meaninglessness

[۵۸]. Hopelesness

[۵۹]. Pessimism

[۶۰]. Helplessness

[۶۱]. Get stuck in the trap

[۶۲]. Social isolation

[۶۳]. Boscaglia

[۶۴]. Lethborg

[۶۵]. Pervasive anhedonia

[۶۶]. Anticipatory anhedonia

[۶۷]. Maj

[۶۸]. Sartorius

[۶۹]. Cognitive therapy

[۷۰]. All or nothing  thinking

[۷۱]. Catastrophizing

[۷۲]. Exaggerated generalization

[۷۳]. Labeling

[۷۴]. Personalization

[۷۵]. Mind reading

[۷۶]. Emotional reasoning

[۷۷]. Mental filter

[۷۸]. Goal oriented

[۷۹]. Problem-solving oriented

[۸۰]. Structured

[۸۱]. Self reformation

[۸۲]. Halling

[۸۳]. Nill

[۸۴]. Ottens

[۸۵]. Hanna

[۸۶]. Intersubjectivity

[۸۷]. Riskind

[۸۸]. Wong

[۸۹]. Kearney

[۹۰]. The experience that results from damage to the whole person

[۹۱]. Healing

[۹۲]. LeMay

[۹۳]. Wilson