روانشناسی ترس از روبرو شدن با واقعیت

به گزارش آلامتو و به نقل از سپیده دانایی؛ آخرین باری که از واقعیت سیلی خوردید کی بود؟ همهٔ ما بارها در زندگی خود از این سیلیا خورده ایم، همون لحظاتی که زندگی ضربهٔ محکم و دردناکی به ما می زنه. این ضربه ما رو شوکه می کنه و به ما آسیب می زنه. بعد از این ضربه تلاش می کنیم روی پا بایستیم و بعضی وقتا از پا می افتیم.

در این مطلب می خوایم بگیم چه طور می تونین احتمال دوم یعنی روی پاایستادن رو بیشتر کنین. روان شناسی آدمایی که نمی تونن با واقعیت بر بخورن رو با دقت بخونین.

سیلی واقعیت شکلای متفاوتی داره. بعضی وقتا مثل یه مشت خیلی محکمه: مرگِ محبوب، مریضی یا زخمی شدن شدید، یه تصادف وحشتناک، ورشکستگی، خیانت دیدگی، آتیش سوزی خونه، سیل و طوفان و دیگه فجایع طبیعی و… . بعضی وقتا سیلی واقعیت آروم تره: برق حسادتی که به ما می زنه، وقتی متوجه میشیم یکی دیگه چیزی رو داره که ما می خواستیم داشته باشیم؛ درد تیز تنهایی که ما رو اذیت می کنه، وقتی که می فهمیم چه قدر از بقیه دورافتاده ایم؛ انفجار خشم و رنجشی که گرفتارش میشیم، وقتی که با ما بدرفتاری می کنن؛ شوکای تیز و کوتاهی که لرزه به تنمون میندازه، وقتی دربارهٔ خودمون تأمل می کنیم و از اون چیزی که می بینیم خوشمون نمیاد؛ زخمای دردناکی که خنجرِ شکست، ناامیدی و رانده عاطفی به تن و جانمون می زنه.

روبرو با چاله واقعیت

بعضی وقتا، سیلی، سریع به انبار حافظه ما می خزد: انگار یه لحظه گذرا باشه، مثل وقتی که سروصدا ما رو با ناراحتی از خواب بیدار می کنه، اما دوباره زود می خوابیم. بعضی وقتا سیلی واقعیت اون قدر محکمه که از شدت ضربه بی حس میشیم و روزا و هفته ها بااحساس گیجی و پریشونی سر می کنیم.

این ضربه هر شکلی که داشته باشه، یه چیز قطعیه: به ما آسیب می زنه. انتظارش رو نداریم، دوستش نداریم و به یقین اونو دلمون نمی خواد و متأسفانه سیلی فقط شروع رنجه. اون چه بعداً به سرتون میاد خیلی بدتره: بعد از اون که سیلی یه مرتبه بیدارمان می کنه، با چاله ای دردناک روبرو میشیم.

اسم این چاله، چالهٔ واقعیته چون یه طرف واقعیتیه که داریم و طرف دیگه واقعیتیه که دلمون می خواد داشته باشیم. هرچه قدر چالهٔ بین این دو واقعیت بیشتر باشه، احساسات دردناک بیشتری از اون سرریز می شن: رشک و حسد، ترس، ناامیدی، شوک، اندوهِ از دست دادن، غم، خشم، وحشت، احساس گناه، ناراحتی و حتی نفرت و انزجار.

با این که خود سیلی معمولاً به سرعت اتفاق میفته و تموم می شه، چاله ای که بوجود میاره واسه روزا، هفته ها، ماه ها، چند سال و حتی ده ها باقی می مونه.

به چه دلیل نمی تونیم با واقعیت مواجه شیم؟

خیلی از ما واسه مقابله با چاله های بزرگ واقعیت بد تجهیز شده ایم. جامعه مون به ما یاد نمی ده که چه طور اونا رو مدیریت کنیم. درحالی که باید یاد بگیریم طوری این حادثه ها رو مدیریت کنیم که بتونیم پس از اون رشد کنیم و رضایت مندی پایداری رو به دست بیاریم. وقتی با یه چالهٔ واقعیت روبرو میشیم بنا به غریزه، اولین عکس العمل ما تلاش واسه بستن اون هستش؛ تلاش می کنیم واقعیت رو تغییر بدیم تا با آرزوهای ما مطابقت پیدا کنه و اگه موفق بشیم چاله بسته شده و حالمون خوب می شه.

با احساس موفقیت یا آزادی، خوشحال، راضی یا آروم میشیم. در آخر اگه بتونیم کاری واسه رسیدن به اهداف خود در زندگی بکنیم که غیرقانونی و مخالف ارزشای اساسی زندگی مون نباشه و مشکل بزرگ تری برامون ایجاد نکنه، اون وقت احساس می کنیم که باید به پیش بریم و اونو بکنیم.

اما اگه نتونیم به اون چه می خوایم دست پیدا کنیم، چی می شه؟ وقتی نمی تونیم چالهٔ واقعیت رو ببندیم چیکار می کنیم؟ وقتی کسی که دوستش می داریم می میره یا محبوبمون ما رو واسه همیشه ترک می کنه یا فردی که می خوایم با اون دوست باشیم از ما خوشش نمیاد یا بینایی مون رو از دست می دیم یا می فهمیم که دچار مریضی لاعلاج یا مزمنی شده ایم یا اون وقتی که می فهمیم به اندازه ای که دوست داریم، بااستعداد و خوش قیافه نیستیم، چیکار می کنیم؟ و از طرف دیگه چی می شه وقتی که بستن چالهٔ واقعیت ممکن باشه، اما زمان و هزینه بسیار زیادی طلب کنه؟ در این شرایط قراره چه طور سر به سلامت ببریم؟

اگه چالهٔ واقعیت کوچیک باشه یا بتونیم تقریباً سریع اونو ببندیم، خیلی از ما می تونیم شرایط رو خوب اداره کنیم؛ اما هر چی قدر چاله بزرگ تر و زمان لازم واسه بستن اون بیشتر باشه، دچار دردسر بیشتری میشیم. به همین خاطره که رضایت داخلی خیلی مهمه. رضایت داخلی حس عمیق آرامش، بهزیستی و سرزندگیه که شما می تونین حتی رودرروی یه چالهٔ واقعیت بزرگ هم اونا رو تجربه کنین. منظورم وقتیه که رؤیاهای شما به واقعیت نمی پیوندد، به اهدافتون نمی رسید و زندگی با شما با بی انصافی و خشونت رفتار می کنه.

رضایت داخلی فرق زیادی با رضایت خارجی داره. وقتی واقعیت رو با آرزوهای خودمون وفق می دیم، وقتی چاله رو می بندیم، به اهدافمون می رسیم و به اون چه در زندگی از صمیم دل می خوایم، می رسیم و حال خوبی داریم که همون رضایت بیرونیه.

رضایت مهمه. همهٔ ما دوست داریم به اهدافمون برسیم و نیازای خودمون رو ارضاء کنیم؛ اما رضایت خارجی همیشه ممکن نیس. پس در این مقاله همونجوریکه شایدً حدس زده این، ما روی رضایت داخلی تمرکز می کنیم.

منظورم حس عمیق بهزیستی و آرامشه که از درون خودمون به دست میاریم، نه از دنیای بیرون. خبر خوب اینه که منابع رضایت داخلی همیشه در دسترس ان، مثل یه چشمهٔ همیشه جاری که هر وقت تشنه شدیم، می تونیم خودمون رو از اون سیراب کنیم. بااین حال دقیق شدن و فوکوس کردن روی رضایت داخلی به معنی دست کشیدن از لذتا، تمایلات، خواسته ها، نیازها و اهداف دنیوی نیس.

منظور من اینه که با این تمرکز دیگه واسه رسیدن به حس بهزیستی و سرزندگی دیگه به چیزای بیرون از خود وابسته نخوایم بود و حتی در میونهٔ درد یا ترس یا از دست دادن یا محرومیتی بزرگ، می تونیم به حس آرامش و آسایش داخلی دست پیدا کنیم.

روبرویی با واقعیت دردناک

خوب حالا واسه مقابله با چاله های دردناک واقعیت چیکار باید کرد؟ چه طور می تونیم با این چاله ها طوری مقابله کنیم که نه فقط آسیب کم تری ببینیم، بلکه رشد کنیم و به رضایت مندی داخلی برسیم؟ واسه مقابله موفق چهار اصل اساسی رو باید رعایت کرد:

  1. با خودتون به مهربانی رفتار کنین

میتونم با خودم مهربون باشم؟ چالهٔ بسیار بزرگی بین اون چه می خوام و اون چه دارم هست و درد بسیار زیادی می کشم. با این اوصاف میتونم با خودم مهربون باشم؟ خیلی از ما نمی دونیم چه طور این کار رو بکنیم؛ به مواد یا الکل یا غذا پناه می بریم یا به خودمون زخم می زنیم یا از زندگی کنار می کشیم. روشنه که این راه مهربانی با خود نیس؛ پس باید روشای ساده ای وجود داشته باشه که از راه اونا سپری واسه خودمون بسازیم تا از زخم و تیغ درد و غم در امان بمونیم.

  1. لنگر بندازین

همهٔ این هیجانات و احساسات دردناک یه طوفان هیجانی به راه میندازن. من اگه در میان طوفان به دریانوردی خود ادامه بدهم کاری از دستم برنخواهد اومد، پس چه طور میتونم لنگر بیاندازم؟ من از توجه آگاهی استفاده می کنم تا در لحظهٔ حالا جای بگیرم و به افکار و احساسات دردناکم اجازه بدهم بدون اون که منو بدزدند، در ذهنم آمدوشد بکنن. دربارهٔ روشٔ توجه آگاهی باید جداگونه و مفصل صحبت کرد.

  1. ارزشای زندگی تون رو بشناسین

من واسه چه می خوام به زندگی ادامه بدهم؟ من در روبرو شدن با این رقابت، در روبرو شدن با این از دست دادن، در روبرو شدن با این بحران می خوام نماد و نشونهٔ چی باشم؟ نماد ضعف و شکست و ناامیدی یا نماد وقار، خردمندی و تاب بیاری؟ من مجبور به ناامیدی نیستم. بازم میتونم به خاطر چیزی به زندگی ادامه بدهم. حتی در میون این طوفان بلا، حتی در غم ازدست دادن محبوبم، هنوز میتونم دلیلی واسه روی پاایستادن و ادامه دادن پیدا کنم. من میتونم دست از زندگی بکشم یا دلیلی پیدا کنم که به زندگی ام معنا ببخشد. این اصل به ارزشای زندگی و اقدام متعهدانه می پردازه.

  1. گنجتان رو پیدا کنین

حتی در زمان رنج و درد چیزایی هست که اونا رو گرامی بداریم و قدردانشان باشیم. مثلاً وقتی سالگرد مرگ محبوب خود رو می گیریم، درد بسیاری می کشیم؛ اما در همون حالا آدمایی وجود دارن که با ما به مهربانی و با عشق رفتار می کنن. نمی تونیم قدردان این لحظات باشیم؟

این اصل چهارم تنها وقتی قابل اجرا هستش که به سه اصل قبلی عمل کرده باشیم. خطرناکه که افراد در مرحلهٔ اول به دنبال پیدا کردن گنج باشن. این طور افراد میگن: خوب «از پشت هر ابری نور خورشید رو میشه دید» یا «هر اون چه منو نکشد قوی ترم می کنه»؛ اما اگه این جملات اولین حرفایی باشه که به فردی دردمند می زنید، اونا این طور فکر می کنن که شما اصلاً نمی فهمید چه بر سر اونا می گذره. پس پیدا کردنِ گنج آخرین اقدامه. ما نباید خودنمایی کنیم که درد و رنجی وجود نداره. اینا هستن و البته چیزایی هم هستن که می تونیم قدردان اونا باشیم؛ اما اول باید به اصلای یک تا سه انجام داد.

روانشناسی سپیده دانایی

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *